در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

خیالی که به خاک ها سپرده شد

حسودی می کنم به باران، به باد ... . این مرده درون من که دیوارهایش بیخ تا بیخ رنگ تیره سیاه می زند. پیدای روشن من کجاست؟ نه همان قصیده و تصنیف دلربا که روزی میان شعر و شاعری یافت خواهد شد؟ 

 

چرا نقش خطوط ساکت و تب دار لحظه های دوستش دارم مرا با نگاهی سرشار، شیدا نگارم که سخت، خالیم از ترانه ... . این من، نه همان من سال های دور سکوت و شقایق است. بزگ شده ام، حالا و در به در. در به در بزرگ شدن! من همان نقاشی آبی پر از حضور ساده یک گل سرخ را می خواهم. همان چتر بی رمق و هوای پاییز را می خواهم. 

 

خدا کجاست؟ 

لا به لای آلودگی ذهن مرده آدمها مانده ام ... سالهاست، جز اجبار کار دیگری برای من نمانده است. خالیم از خیال. تهی از حس غریبانه مرگ. 

تو را به خدا ... نگو که اینجا گرفته است. 

مرا با رویاهایم اگر می پسندی این همان رویای دور هزار ساله است. که نقش تمدنی کثیف به خود گرفته است. 

 

سه تارم ... تنها، حس دوباره من است ... و دیگر، بدرودی که شاید به عمر کبوتران نرسد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد