بغض گرفته سینه سپید دیوار تنهای دلم را، بغض گرفته روی رویای خاموش و مات لحظه های این فضای منحوس و من ...
و من چون دیوانگان می جویمت میان نگاه سایه ها، ثانیه ها، ... آواره میان سکوت مرگبار هستی پنجره سیاه و سوخته اتاقم ...
می جوشد دلم، می لرزد نگاهم، می بارد دلم،
سخت است .. سخت است تکرار هر روز آن خیابان مات و تاریک انتهای با تو بودن!
سخت است ... پرسه تنهایی بازگشت به منزلی که نه دیگر آن گرمای همیشگی را دارد، نه آن محفل امن بغض هایم.
اینجا آخر دنیاست. دنیای من، دنیای تو ...
خدایا، ... خسته ام، ناتوانم، پناهم باش تا بر روی گام های هولناک و لرزانم بایستم و ...
خدایا، ببین نغمه دل تنها و شکسته ام ...
سکوت می کنم باز، و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است ... اما،
مگر می توانم باور کنم!؟
... مهربان باش ...