در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

نمی دانم!

چشم هایم را می بندم، تا دیدگان زیبای تو را روی مه گرفته، شیشه زلال ذهنم به تماشا بنشینم. هوای خنک نزدیک بهار و این ساده صدای نسیم که می پیچد میان صحنه سفید زمستان، دیوارهای غربت دلم را به آشوب می کشد. 

پرنده ای از خیال دلم پر می گیرد و فضای اتاق را طی می کند و انگار روی شانه ام، یاد دستهای مهربان تو را زنده می کنند. 

من درختم! 

با شاخه های تو در توی اسرار هزاران ساله آدمها ...   

***  

می خواهم نویسنده باشم، نه از همان خرده نویسندگانی که سعی دارند تمام نهفته های خیال تو خالیشان را به رخ ملت بکشند تا همه بفهمند که من معرکه ام و می دانم همیشه حرف های نهانی را با خود به گور خواهم برد یا به گوش این هوای مغمون می سپارم تا باد ببرد با خودش تا به انتهای دنیا. 

می خواهم نویسنده باشم، نه عقل کل تمام لیاقت های اکتسابی و شایستگی های مدفون انسان متعالی قرن ۲۱. تنها یک نویسنده که از انتهای نوشته اش هرگز بیم نخواهد داشت چون می داند، عاقبت، ... سوزهای این دل بی صاحب در پس خنده های جنون آمیزش از خاطرات حذف می شوند و نویسنده می ماند و حوضش! 

خیالی نیست! 

فعلا اندر کف خماریش تا بعد ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد