ناگهان، من می مانم و آرام آرام عبور تو از برابر همین چشمان بهت زده که انگار، کسی را گم کرده اند. کز کرده کنار تلاطم رفتنت و هاج و واج خیره به اتومبیل سبز رنگی که از پشت شیشه های باران خورده، می توان چشمان مهربانانه ات را دید. که مثلا دلداریم می دهند. بغض می کنم و تازه می فهمم ... تنها مانده دلم.
و تازه می فهمم، آدم، چقدر تنهاست!
چقدر کورکورانه می پندارد که کسی در همین حوالی دوستت دارم ها به انتظار نشسته است. کسی که او هم می داند، ... هیچ گاه قطاری از آن اطراف عبور نخواهد کرد.
و این بزرگ ترین احساس آدمی است. این، همان شعر بی انتهای تاریخ است.
به آسمان چشم می دوزم و تنها شوقم رسیدنت به انتهای نمی دانم آن کجای تنهایی است!
گام های خسته ی ملولم را زیر پلک های شبت، می کشم و سعی می کنم بدانم کی چراغ، قرمز می شود؟
...
ببخش اگر بی پروا نوشته ام. ببخش اگر تنهایی را تکرار می کنم. تو باور مکن.
تو تنها آرامش این قلب زخم خورده ای، تو، همان انتهای نمی دانم آن کجای تنهایی زیبای دل ملولم و تو، همان نگار روشن شب های منی.
می دانم تنها، می دانم بی صبر، بی طاقت، می دانم دستانم اندازه این شب دراز مهربانی ندارد اما، به شوق تو زنده ام ای افسانه دست نخورده داستان های شاهنامه!
نه اینکه شکایت کنم، اما، این رسم دلداگی نیست که رهایم می کنی میان این همه آدمهای تو خالی و مرده که تنها می توانند بخورند و ...!
اینارو از خودت نوشتی یا مال حسین پناهیه ؟
خیلی قشنگن
من آپم
لینکت کردم
اگر نوشته ای مال خودم نباشه حتما درج می کنم ... ممنونم.