در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

شب مهتاب

نور ها می رقصند در باد، 

و آرام آرام می ریزند، کف خیابان سرد و ساکت شب ... 

باران، غوغاش گرفته است. 

و نور چراغ های سرد دامن می گستراند روی زلال خیابان و نیمکت خالیش که سالهاست، 

به انتظار نشسته است. 

خیره به آسمان دستانم را در آغوش باد و تازیانه باران باز می گشایم و آرام به انتهای خودم لبخند می زنم ... 

 

«  شاید وقتی تو می رسی نباشم  

که دستاتو توی دستام بگیرم 

نمی دونی چه حالیم از اینکه  

همون روزی تو می رسی که میرم 

 

به قدری چشم به رات بودم که می شد  

تموم جاده ها رو تو نگام دید 

همه دلشوره دریا رو می شد  

تو مرداب زمین گیر چشام دید 

 

همیشه اشتیاق مبهمی هست  

واسه اون که باید بی تاب باشه 

غروبا که دلم می گیره میگم  

شاید امشب شب مهتاب باشه 

 

شاید امشب شب مهتاب باشه ...  »

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد