در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

آوار

های های میزند باران، 

انگار گامهایش با تلاطم شب جا به جا می شود. 

 

روی این زمین، هیچ چیز مثل گذشته نیست ... 

درخت ها، خیابانها، عروسک ها .. می لرزند،  

 

آسمان تیره تر از همیشه است و خانه ها می لرزند. 

 

نمی دانم، 

شاید هم، چشم های من دارد می لرزد. 

سر درد شدیدی هنجره مه گرفته ذهنم را فراگرفته است. 

من می بارم یا شب!؟ 

آه با من چه می کند این شب لرزه؟ 

صدای باران می شنوم، انگار کسی پنجره ها را به هم می کوبد! 

بی وقفه، از دور یا نزدیک .. نمی دانم! 

شب فریاد می زند ... 

 

سرم مدام به زمین می خورد و خون جاری می شود، 

زیر نور ماه، 

خون نقره ای کف خیابان را غسل می دهد. 

 

من دیوانه شده ام یا روحم پشت گامهای شب گم گشته است؟ 

دیوار ها می لرزند ... 

وای که چقدر سرم تیر می کشد! 

... 

من مرده ام آیا؟ 

چرا کسی جوابم را نمی دهد؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد