چشم در چشم زندگی می خندم، انگار، هیچ اتفاقی نیفتاده است. منم و این پرواز کهنه خیال که به آسمانها چشم می دوزد اما، حالا دیگر، گام های ملول مرگ، آستانه دلش را پاره پاره می شکافت و چکاوک ها از دور ... شعر غربت لاله ها را می خوانند.
می دانند غریبه ای در شهر پرسه می زند و اما، هیچ کس او را نمی بیند. انگار سایه ها، در هم و بر هم، کشیده شده روی این بوم سفید ...
انگار خدا میان جاده های نیمه شب، رد پای ارواح را نقش می بندد.
می داند،
او برای سکوت آفریده شده است. دلش گرفته انگار و از میان این همه آدمها، تنها برای ماه، حزن جانسوز سه تارش را می نوازد.
کولیان می گریند برای باران،
دستهای خالی رو به آسمانی دراز است که انگار همه چیزش میان هاله های مه گم شده است.
هیچ کس ندید ...
چشمها همه نابینایند ...
گوش ها کرند و ...
ارواح می رقصند،
کولیان می گریند برای باران،
پاییز، مدتهاست دیگر به این سرای شوم باز نمی گردد.
به پنجره ها خیره است آسمان شب و تک و توک پشت پرده های مات،
شمعی می سوزد.
صدای ناله ای می پیچد در شهر شبزده و می پیچد میان شرحه شرحه وجودم و از خواب بر می خیزم. زندگی، ... دارد می میرد.
آی مردم!
کنج اتاقی، یا پشت آوار های شهر،
یا میان خانه های بزرگ،
یا میان خرابه های متروک ...
سرنگ ها پرند از عفریت مرگ ...
و ناله ای در شهر می پیچد ... کسی می میرد انگار ...
کسی فریاد می کشد و
چشمها همه نابینایند ...
گوش ها کرند و ...
ارواح می رقصند،
کولیان می گریند برای باران،
و صدای سه تار می پیچد ...
چه سوزناک می نوازند غریبه ها ...
همه در هیاهوی عید گم شده اند!
و کسی آرام می گیرد در بستر این شب دراز، شب بی سحر ...
او دیگر مرده بود ...
ممنون که سر زدی.
از همراهیت بیشتر ممنونم.
انگار این عید برای هر دوی ما فقط دلتنگیه.
خوش باشی رفیق.
khahesh mikonam
engar ke az haman kudaki donya yek rang bishtar nadasht
و کاش او من بودم،
از تکرار این غروبهای تکراری خسته ام
سحر گاهان همانند که روزها پیش بودند
فقط مرا هر روز چروکیده تر می کنند
خسته را چاره نیست