زندگی ... آه، ترانه بیجای غمگین، مرا به یاد می آوری؟
نشان به آن نشان که روزی دلم رو به ستاره ها، برایت از خاطره پرنده ها می سرود.
نشان به آن نشان که چه دلفریب دکمه های پالتوی تو را می بستم و کسی در گوشم چیزی گفت ... یادم نمی آید، یا شاید هم دلم نمی خواهد آن را به یاد بیاورم.
زندگی ...
آن طعنه های دلنشینت، یادت هست؟
گفته بودی از آن حوالی باران،
از همان هوای دلنشین مسموم،
که جانم را در پنجه های سردت از خاطرم ربود.
من دلداده بودم!
با تمام آن خیال کودکانه و تمام زمستان نگاهت! و بعد زندگی ...
تو را در دست در دست کسی به یاد می آورم که دلم می خواست با او با سرعت از برابر اتومبیل ها و نورها بگذرم، تا رد نور را در آن شب خاطره، ببینم. شبی که هیچگاه، نخواهد آمد و حالا ...
زندگی ... آه، ترانه بیجای غمگین، مرا به یاد می آوری؟
نه ... می دانم تو هم درگیر این شوم غربت بی جان، از صحنه نمایش در آخرین پرده، از خاطرم رفتی.
بدرود،
... ای ترانه بیجای غمگین.
« نیستش نمی دونم کجاست ... چه می کنه ... ولی می دونم که ندارمش ... هیچ وقت
نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم ... نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزو هام
ببینم ... نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوست دارم ... آخه تو هول و ولای
پریشونیه تورو نداشتن تو گیر و داره ، ای بابا دل تو هیچ حال اون خوش ... ای بی مروّت
... دیگه دلی میمونه که جور دل کبوتر بتپه که با شما از جون زندگیش بگه ... بگه که
هنوز زندست ...
اگه صدا صدای منه، نفس اگه نفس تو ... بذار که اون خوش غیرتاش بدونن ... یه دل
... دل نوعی دیگه دل نیست ... دیگه دل نمی شه ... نه دیگه این واسه ما دل نمی شه ... »