و حالا با تو سخن می گویم.
تویی که حرمت لحظه ها،
تویی که دریای مرحم مرغابی ها،
تویی که نقاشی ساده رویاها،
این لحظه ها، این هنگام وداع با سالی که رفت،
بی تابم ای خدا!
زندگی نای تنفسم را گرفته و تنهایم با لونا،
اما،
دلم گرفته و خراب است.
نمی دانم شاید فردا، روز بهتری باشد.
تو روا مدار که نباشد.
مگر تو همدم زیستنم نیستی؟
دل غمبارم را می پسندی؟
شیشه ها تصویر نگاهم را دزدیده اند ...
پست 5شنبه 19 آذرماه 88 تان /از آنجا که نوشتید/ "پرواز مرغان دریایی .." را دوست داشتم بسیار /تا آخر پاراگراف اش
عادت دارم جواب کامنت ها را همان جا می دهم/همین جا هم می آیم /اگر یادم بیندازید
خاکسار قدم هاتان
درود
گفتی پرواز مرغان دریایی میان غروب چه دل انگیز است ... گفتی، صدای باران آنگاه که شیشه ها را تر می کند از طراوت عشق چه دیدنی است ... گفتی آسمانی هست، که آنجا همان خانه خدایی است، آبی تر از تمام محبت ها، اشتیاق ها ... گفتی ...
این را هم من دوست دارم:
نگفته بودی غروب، همان یاد دلتنگی مرغان دریایی است که دیوانه وار در پی گمگشته خود فنا می شوند، می میرند ... نگفته بودی باران، همان قطره قطره وجود مردی است که غرورش را میان دستان آسمانی اش ایثار می کند. نگفتی آسمان ابری اینجا چه نغمه های غمباری را برای این خفته گان فراموش شده می خواند
من دقیقا منظورم هر دو بخش این ها بود/زیبایید /وقتی ساده می نویسید ..
-
درود