در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

آغوش مرگ

دیشب، مرگ را در آغوش کشیدم. 

سایه ها، از هم می باریدند، ... پنجره ها، باز و بسته می شدند و بادی غریب، شعله های شمعدانی ها را با خود می برد. 

در سرم کسی زمزمه می کرد، 

گم بود و غریب. 

سال های عمر من، ... بدرود.  

ترانه هفت سالگی من، ... بدرود. 

بدرود، نگاه عاشقی که مرا در آغوش خود کشیده ای. 

بدرود، ... حوالی عاشقانگی مرغابی ها. 

دیشب، چشم هایم را بستم تا به روی سرمای دلم، غباری از خاک، بستر من باشد. 

سایه ها، ... ای سایه های پلید هم نوای من، 

ای شب پر حادثه، ... بدرود. 

دست هایم، به سردی دانه های بلورین برف، ... بی تاب و بی حرکت، 

تمام احساسش را فراموش کرده است. 

و خوب می شنیدم ... 

کسی زمزمه می کرد. 

لب هایم خشک و پژمرده بود. 

و سایه ها می رقصیدند ... 

در برابر چشمان من، پرده های سیاه یک نمایشنامه بلند، تاب می خورد. 

و این آخرین پرده بود ... 

باران می بارید! 

ارواح، می خواندند. 

... 

دیشب، تا خود سپیده، بی قرار ماندم. 

بدرود، نگاه عاشقی که مرا در آغوش خود کشیده ای. 

بدرود، ... حوالی عاشقانگی مرغابی ها ...   

نظرات 2 + ارسال نظر

فقط میگم وقتی تک تک کلمات رو میخوندم مرگ رو بیش از همیشه لمس کردم...
خیلی زنده بود....

این، نظرت به هر دو نوشته، برایم جالب بود.
واقعا ... زنده بود، انگار کسی را از من می دزدیدند.
خدا می داند!

payan nemigire namayesh nameha .tekrar hayash modame.pardeha bala va paiin miran ta diyaloghaye akharin navazeshe marg.inja kare ma mordane unam har lahze tekrari!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد