در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

هفت دقیقه بی تو

حال عجیبی است. می دانم همین لحظه که رفت، لحظه خاموشی یک ماه بود. آرام، در سکوتی که تنها خدا می شنود. و تنها فرشته ها می فهمند، ...  

باران گرفته بود ...

صدای ابرهای سیاهش هنوز می پیچد میان آستین این شب دراز، 

شبی که از هیچ صبحی به دنیا نیامده بود. 

و همپای برگ ها، که می رفتند، او هم می رفت ... امشب، پایان آن نگاه سپید بود که تمام شبم را از نو روشنی میداد. 

دیگر، کوچه های خلوت این شهر، 

همه خاموشند، همه سردند و غریب ... 

دیگر، هیچ لبخندی، دلم را تر نخواهد کرد. 

حتی کافه لامینا، بی تو، مرده است. 

کلاغ ها، ... خبر از زمستانی شوم می دهند. 

او دیگر رفته بود! 

باد می وزید، 

باران گرفته بود ... 

و تنها، خدا می دید، که شمع ها، پرواز می کنند. پنجره ها، بوی کهنگی می داد. 

 

لونای من، 

می بینی؟ این حال من بی توست. 

بی چشم های تو، من، کوچه ها، کافه ها، کتابها، ... همه تاریکند. 

نظرات 7 + ارسال نظر

deli ke zemestouni bashe hamishe hamine

ممنون از نظراتی که دادی.
اینم یه برداشته دیگه.
یکم زاویه دیدمون شاید فرق کنه.

لونا 1389/01/14 ساعت 10:17

هفت دقیقه با تو

شبگردو آرامش شب های من ،آن هفت دقیقه که مرگ را در باران سایه ها در آغوش کشیدم تنها زمزمه نوای تو مرا روح بخشید.

nemidani, che talkh bud!

گاهی جاها تاریک نیسن اما بوی تلخی میدن عوضش!

تلخ های من،
همان ساده رنگ سیاه مطلق است...

مهشید 1389/01/14 ساعت 18:49 http://vashand.blogsky.com

منو یاد آهنگ این حال من بی توست عصار انداختی.

موقع نوشتن ... منم همین طور!
اونجا که نوشتم این حال من بی توست.

دوست داشتم نظرات این پست رو ببندم.
این تاریخ ثبت شده خاطره ای بود که به خیر گذشت وگرنه ...

خوشحالم که به خیر گذشته...پس راجع بهش نظر نمیدم....

چی بگم

اجازه بدهید کف بزنم برای برخی جملاتی که این جا پیدا می کنم/ خصوصا این آخری/ و یا آن که می گوید:/ حتی کافه لامینا بی تو مرده است

nazare lotfetan ast

لونا 1389/01/15 ساعت 21:36

آآآآآآآآخ خ

آخ که جون دادن واسه من آسون تر از تلخ کردن اوقات عشقمه.

دوست دارم...


خوب آخه برای من سخته!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد