در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

خون بازی

روی هبوطی که مرگ را به انزال کشیده است،
روی خاکستری زمینی سرد،
چشم های تو را نقش می بندم.

تا همه ببینند،
عفریت مرگ،
با چشم های تو، ... خون بازی کرد. 

 

این روزها، چقدر کبود شده ام. 

دست خودم نیست، ... 

 

نظرات 2 + ارسال نظر
لونا 1389/01/16 ساعت 11:28

باید بنشینم.

تمام وجودم بی اندازه خسته است.خستگی مرگ.

باز از آن شب دراز اگر گذشتی،
ببین قلب بی قرارم را.
ببین که چه دردمند نامت را فریاد برآوردم.

پس تو هم خاکستری سرد زمین را درک کردی...بوی زوال میداد...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد