چه شیدا خوابیده ای،
ای مرحم تمام زخم های کودکی، که سالهاست از قبیله آدم ها جدا مانده است.
ساده نگاه می کنم، چشم هایی که پرده های سکوت دلم را می کشد.
دنیا میان دست های توست.
چشمم به سپید ماه میفتد،
که تابیده بر نقاشی موهای تو،
زیر آسمانی که خدا،
یک بار برای فرشته ای آفرید.
این دم دمای غروب،
چه گرفته می زند!
انگار نه انگار، ماه، میان همین حوالی سایه ها و غروب آرام گرفته است.
vaghti un dastha gerefte mishe ....
تو خسته ای !!
از چی ؟
از جفت چشم های بهار،
از تنفس این شب ملعون،
از شته،
از ...
هیچ وقت فکر نمی کردم من اینقدر سیاه باشم. همیشه در ذهنم می گفتم هدایت، معروفی، دیوانه اند و حالا،
همین عنوان خون بازی را از متنهای عباس معروفی برداشت می کنم.
می دانی خون بازی چیست؟
نه تو میدونی ؟!
چیه ؟!
مبهم میگی !! با دل بگو نه از سر ِ دل !!
یه شب، اتفاقی برام افتاد که ... بگذریم.
یکم خصوصیه و اصلا خودمم نمی خوام دیگه بهش فکر کنم.
تلخ بود!
یک بار گفتم نوشته هات بوی زوال میدهد...از رفتن به عمق خبر داری؟؟؟
متاسفم شدم ...
شاید این بار باید از نو آغاز کنم.
دارم کهنه می شوم!