در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

خالی شهر

دستهایم، تا از میان انگشتان مهربانت جدا می شود، 

این شهر، 

شهر مرده هاست! 

 

انگار، صدای قدم هایم روی خط کشی ها، می پیچد در ذهنم ... 

می پیچد، میان شاخه های چنار و می گردد، 

چون برگهای خزان، که می روند، 

تا انتهای گذرگاه بی عبور ... 

 

آدمها، 

کوچه ها، 

همه مرده اند ... 

انگار، 

ارواح بیرون آمده اند و بی صدا، در میان رنگ های کهنه مات، 

از برابرم می گذرند. 

اما، 

 

هیچ کس مرا نمی بیند. 

تلو تلو می خورم و نگاهم، خیره می ماند به روی نقطه ای ناپیدا ... 

خیابان خلوت شب، از برابر چشمانم می گذرد. 

و من نیستم، 

پنداری، 

همه چیز از دنیای بیگانه ای آمده است. 

و من غریبه ام ... 

در حضور ارواحی که مرا نمی شناسند. 

نظرات 4 + ارسال نظر
س ح ر 1389/01/19 ساعت 00:05 http://my-space.blogsky.com

مثل یک حس اینرسی ِ گنگ ...
معلق ....

همان که تو می گویی ...

دوست من همین که از سرطان نوشتن نمی ترسی یعنی شاعری، نویسنده ای....
شعر کوتاه پایینی را هم دوست داشتم

تو یکی از کامنتام نوشتم که واسه خودم خیلی جذاب بود.
ترس که ما بیدی نیستیم که فلان
تو لطف داری!

آخ که چه زیبا حرف دلم رو زدی...دستانم تا جدا میشود من دیگر نیستم.....

این روزها، حرف دل، واگیر دارد!

نه من مشکلی در باز کردن صفحه ندارم...مثل همیشه باز میشه!!

ممنونم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد