غروب دلم را بی دستان تو هزاران بار تکرار کردم.
در این سالیان عمرم, هرگز طعم بی کسی را اینگونه تجربه نکرده بودم!
شب ها پریشانم، مضطربم.
تنها شباهت خود را با این مردمان خالی در روز می دانم.
روزم چون روز کسان دیگر می گذرد, با حدیث نفس می گذرد.
مدام حرف زدن,
مدام ضجه زدن,
که گفته مدام حرف زدن به معنای ایجاد ارتباط است,
پس چگونه است که من ربطی با این مردم پیدا نکرده ام!
شاید چون اینان قدر سکوت را نمی دانند, سخت در اشتباهند!
به آنان می آموزم سکوت چه آرامش و امنیتی دارد.
چگونه؟! ...
تنها کافیست نظاره گر گام های من و جاودانه ام در کوچه پس کوچه های این
شهر غریب به هنگام غروب باشند, دل هامان دارای هزاران حرف نا گفته است, اما
سکوت!
بفهمید...درک کنید...بیاموزید.
نویسنده: لونا
لونای عزیز،
تنها یک کلمه را که همان تکرار شب بود،
حذف کردم.
و نوشته ات را آنگونه که بود،
اینجا نقش بستم.
پنداری، اینها همه حرف های خود من است، و تنها تفاوتش اینست که از کلام کس دیگری سرچشمه گرفته است.
سپاس ...
sokout base man ke khastam!
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است...از حرکات نا کرده...اعتراف به عشق های نهان...و شگفتی های بر زبان نیامده...
من فهمیدم ..درک کردم ....آموختم.
سرشار از حرف هایی که هر کس برای نگفتن دارد
gahi faghat bayad soukt kard hata age khaste konande bashe!