در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

کسی که هیچگاه، نبوده است

پشت شب، شیشه های خاکستری ... 

جنون دستهای بی کس تنهایی، 

کسی که هیچ گاه نبوده است! 

 

خالی تر از همیشه، بخار نفس هایش تا ماه می رسد. 

و پنهان است، چشم هایش، 

پشت گیسوان تیره ای که ریخته روی صورتش، 

تا دیگر، هیچ کس، نبیند ... 

... مرا! 

 

کسی آنسوی خیابان آکاردیون می زند و می گرید، آشکارا ... 

و چه دلگیر است این شهر، 

شهری که تو در نیمکت های بی کسیش، می گریستی! 

 

و باران می بارید ...

نظرات 13 + ارسال نظر
ساقی 1389/01/20 ساعت 00:52 http://f21.blogfa.com

و همچنان می بارید ....

باران میبارید !

چه ساده سکوت می کند لحظه های من،
زیر این نم نم خیال انگیز

برای کسی که هیچ گاه نبوده ست / بیش از اندازه دلگیر شده/ گمان می کنم/این طوری خیلی بهتر است ..
-
مرسی که پیش مائید/درود

تا یاد بگیرم ...

شما محبت دارید.
راهم که بیفته حتمن می خونم تون...
خب، ولی وقتی هر روز یک پست میذارید، دیگه کمی برای همراهی با شما پیر می شوم...

گاه، آنقدر حرف بیخ گلویم گیر می کند،
که یا نوشته می شود،
یا خشکیده روی دلی که شده یک گورستان غریب

گل!

وای مرسی ... :)

زریر 1389/01/20 ساعت 10:26 http://saansiz.ir

شیشه های خاکستری
دست بی کس تنهایی
چشم های پنهان
صورت پنهان
.
.
اما
گریه های آشکار

کاش زندگی هامون،بودنمون و خودمون هم مثل بارون بودیم.
همیشه با هیاهو و آشکارا

غربتی گرفته میان دست های خدا،
شاید او هم آشکارا ... می بارد

خودت را تصور کردم....

آری ... خودم بودم!

بانو تمشکی 1389/01/20 ساعت 11:08 http://tameshki.com

چه ساده سکوت می کند لحظه های من،
زیر این نم نم خیال انگیز

دوستش دارم قشنگه !!

نه خوب لود میشه

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد!
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست ...
همه گول خوردند ...

"هدایت"

:)

چه ساده بوی عود می گیرد/ فضای خالی دستهات
-
سلام و فعلا فقط/همین

مهشید 1389/01/20 ساعت 20:28

باران که می بارد من در من می شکند و باز متولد می شود
باران که می بارد صدای ریزش چیزی درونم در میان ریزش های های آسمان گم می شود
باران که می بارد...

چه لطیف بود اشعارتان

و ماهی سیاه کوچولو

که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود

حالا در شقیقه هایم می چرخد



در من صدای تبر می آید.

آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج

وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند

رفتارتان چقدر شبیهم بود



در من فریادهای درختی ست

خسته از میوه های تکراری



من ماهی خسته از آبم

تن می دهم به تو

تور عروسی غمگین

تن می دهم

به علامت سوال بزرگی

که در دهانم گیر کرده است.

این شعر را خودتان گفته اید؟
فوق العاده است.

حتما ذهن بلیغی دارید.
متشکرم.

شهرزاد 1389/01/20 ساعت 20:51

mamnun ke umadi:)

خواهش میکنم.

بانو تمشکی 1389/01/20 ساعت 21:57 http://tameshki.com

تو دیدی ؟
چشم های بارانی َم را
غرق در خون می بارید ؟
تنها تو خیره ماندی و دیگر هیچ !!

نیمکت های خالی در شهری خاکستری
همنشینم شدی...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد