دست در دست تاریکی عبور می کنم.
از میان کوچه های سنگین نیمه شب،
بن بست های خالی بی صدا ...
درخت هایی که از پشت نور ضعیف این وقت شهر،
چون سایه های ارواح، می رقصند.
و تنها، صداهای گنگی را می شنوم، که از دور دست ها می آید.
کسی فریاد می زند،
کسی می خندد،
دیگری گریه می کند ...
و از پشت پنجره های تاریک، احساس می کنم، کسی به من خیره است.
کسی که مدتهاست تعقیبم می کند.
مدام ...
انگار روی سایه ام کشیده می شود.
و دستهای پنهانش همیشه در انتظار من است.
احساس غریبی گرفته مرا،
انگار، نبض شب نمی زند.
میان پس کوچه های نیمه شب،
این ساعت ملول ناپیدا را از خاطرم پاک می کنم.
هیچ گاه ساعت، سه بعد از نیمه شب را نشان نداد و کسی،
رو در روی سایه خودش،
دوئل کرد و ...
شاید، سایه اش دیگر مرده باشد.
یا شاید خود او دیگر مرده است ...
می دانم،
حالا سالهاست،
کسی او را ندیده است ...
bonbasthaye por sedaye sokout sedaye faryade gharibe ke miad tu mehe sobgahiye saate 3:30shab dardnaktarin lahze hast ke vaghti az khab mipario mibini divare bonbasti dar kar nabude!!!!!
shab bekhyer!!!!
سلام ، دیروز که کامنتت تو بخش نظرات رو دیدم این قد دوسش داشتم . ولی تاییدش نکردم که هی دوباره بیام و بخونمش
این شد که یه هفت هشت باری خوندمش . ولی امروز که دوباره برام کامنت گذاشتی دیگه ذوق مرگ شدم .
مرسی . مرسی .
این پستت هم مهشر بود .
یعنی واقعا انقدر از خوندن کامنتم خوشحال شدید؟
خواهش می کنم.
قابلی نداشت.
این دخترک بی صداتر از آن است که چیزی بگوید....
na age mikhastam nemizashtam adrese jadido mamnun ke porsidi
vazifam bud
بن بست های خالی بی صدا ...
نه که زیبا باشد که درون دل ما هویدا باشد
از فضای این نوشته خوشم اومد
فقط احساس کردم کمی مبهمه..
البته شاید عمدی بوده
ولی به هر حال فضا سازی خوبی داشته
سلام!
برگشتم اما کاش برنمیگشتم.
برام دعا کن!
chashm ama manzuret chi bud?
لطف داری!
خواهش می کنم