به خلسه می زنم امشب، هر چه بادا باد ...
مست می کنم که خدا ... هیهات ... هر چه بادا باد ...
بنواز این قصیده ای مطرب خیال انگیز،
این چشم ها ... نشان خماری می دهد ... هیهات
به خیالم نیست، دیوانه ای روانه شهر،
می خورد دم به دم به دیوار حرامی هیهات
به بسترم به جای مانده از آن آب پاک تو ...
قطره های خونین بی کسیم، هر چه بادا باد
کس نیست، نمی گیرد نشانی از این بی نشان امشب
به میکده ای بی نشان روانه ام، هیهات ...
کس نیست جای من ببیند دو چشم خمار،
وین درگذشته شبی همچو من، یادی نیست ...
به خلسه می زنم امشب، هر چه بادا باد ...
مست می کنم که خدا ... هیهات ... هر چه بادا باد ...
هرچه باداباد
مست می کنم که خدا ... هیهات ....
منم می خواستم همین جمله ای را که در کامنت بالا نوشته شده را بنویسم...
یعنی:
هر چه باداباد !
چرا؟
بی نظر!
میشه دیگه
هیچوقت چیزی نپرسیدی تا بخوام جواب بدم رفیق. اما گاهی اوقات ندونستن بهتر از دونستنه!
حس شعرت رو دوست داشتم.
اما از منظر چشم خدا دیدمش! انگار خدا داره از زبون خودش برای آدما اینو میخونه! حس خوبی بهم دست داد.
یک بار پرسیدم و تو یکبار بی جوابم گذاشتی.
شاید ...
از منظر خدا ... گاهی تعابیر، از خود شعر هم قشنگترند.
میشه دیگه