تا چند هزار قرن آزگار پیش روی تو نشانی از هیاهوی ساده من بود.
ندیدی شاید رقص باران را روی نگاه یک لیلیوم سفید به جای مانده از جنگ آدم ها و آسمان.
ته کشیده نگاه من تا انتهای همین دست های تنهای خودم.
کسی زوال پرستو ها را ندید.
پیش چشم های خسته ام،
چه دور بودی تو!
نگاه ته کشیده ات تا انتهای دستهای تنهای خودت دور میبیند او را....
قرض بگیر نگاه تازه نفسی...یا refresh کن!
گاه آنقدر بی حوصله میشوم که هیچ دوری را نمی بینم یا پشت پنجره های مات و کدر ... که سخت است ندیدن.
دلم می خواد امروز یکم از تلخی نوشته هات کم کنی.
خستگی چشماتو به من بده با جون و دلم می پذیرم.
اگر توانستم ... چشم ... اما نه از آن چشم های همیشه من.