در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

ترسیم، حوالی یک دل کهنه

تا چند هزار قرن آزگار پیش روی تو نشانی از هیاهوی ساده من بود. 

ندیدی شاید رقص باران را روی نگاه یک لیلیوم سفید به جای مانده از جنگ آدم ها و آسمان. 

ته کشیده نگاه من تا انتهای همین دست های تنهای خودم.  

کسی زوال پرستو ها را ندید. 

پیش چشم های خسته ام، 

چه دور بودی تو!

نظرات 2 + ارسال نظر

نگاه ته کشیده ات تا انتهای دستهای تنهای خودت دور میبیند او را....

قرض بگیر نگاه تازه نفسی...یا refresh کن!

گاه آنقدر بی حوصله میشوم که هیچ دوری را نمی بینم یا پشت پنجره های مات و کدر ... که سخت است ندیدن.

لونا 1389/01/27 ساعت 14:10

دلم می خواد امروز یکم از تلخی نوشته هات کم کنی.

خستگی چشماتو به من بده با جون و دلم می پذیرم.

اگر توانستم ... چشم ... اما نه از آن چشم های همیشه من.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد