در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

بغض

گاه، دلتنگ دستهای تو، بغض می کنم و دیگر هیچ کس ... 

هیچ کس، نمی فهمد من، کجا بودم، که بودم،

اصلا از کجای این دنیا پیدا شده ام ... !

نظرات 7 + ارسال نظر
سحر 1389/02/26 ساعت 17:48 http://www.pinupgirl.blogsky.com

تنهایی ها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان.

حلزون ها چقدرتنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

حلزون ها چقدرتنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

خیلی قشنگ ...

لونا 1389/02/26 ساعت 17:58

چه حس قشنگی...
چه خوبه هیچ کس ندونه من کجام

...

سلام من تازه شروع به نوشتن کردم خواستم ی سر بزنید اگه وقت داشتید

چشم

بغض....این روزها من رو در خودش پیچیده....

بهش لبخند بزن ...

هیچ کس نمی فهمد که برای دست های تو ،می شود بغض کرد ..

واقعا متشکرم.

میدانی من میدانم همان لحظه ها لا به لای دستانش گم شدم...به طوری که خودم هم خودم را گم کردم..
هر گاه با او را بازیابم خودم را می یابم..
خسته ام از این هجوم دلتنگی...
گاهی جای بعضی ها را با هیچ چیز نمیشه پر کرد

« جا مانده است،
چیزی، ... جایی، ...
که دیگر هیچ چیز جای خالیش را پر نخواهد کرد.

نه موهای سیاه،
نه دندان های سفید ... »

حسین پناهی

من چرا بودم؟

نیاز!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد