در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

بی هیچ

هیچ گاه، 

چشم هایم را دیگر به خاطر نخواهم آورد. 

کسی نفهمید، 

روزی که صدایم در گلویم گرفت و 

کاش هیچ گاه، 

از هیچ صبحی خورشیدی طلوع نمی کرد!

گاه، دلم حجم یک تنهایی بی دغدغه را می خواهد ... 

فقط تو باشی در یادم و ... من.

نظرات 8 + ارسال نظر

تایتل فوق العاده ست ..
-
تصدقت

قربان شما

سلام
وب قشنگیه.
فقط غم انگیزه.
در هر صورت موفق باشید

مرسی ...

و تمام خاطراتی که کادر به کادر با وضوح از جلوی چشم میگذرد...
حتی اشک هم نمی آید و انگار همین اشک نریختن باشد که تلخی درون رو بیشتر میکنه و گره ی کور دل رو عمیق تر..
اما نمیدانم چه رازی درونش نهفته است که من تلخی یاد او را می پرستم...
در هر لحظه از زمان....
چه دلتنگم امروز

خیلی زیبا بود
.. مرسی

زریر 1389/02/27 ساعت 11:37 http://saansiz.ir

مترسک میدود تا یادش آید،تو چی؟

من؟
می دوم پا به پایش،
من یاد گرفته ام،
می بندم پای هزار سال سکوت و نگفتن و ننوشتن را،
به پای مترسکان دورها،

... من هم دلم رویای همان پرواز سال های دور را می خواهد

لونا 1389/02/27 ساعت 12:32

کاش هیچ گاه از هیچ صبحی خورشیدی طلوع نمی کرد.
کاش هیچ گاه شبی پایان نداشت.

ای کاش ...

اما اگه تو باشی در یادم که دیگر تنها نیستم....حجم یک تنهایی...با صدای سنگین سکوت...میخواهم

من همان یاد را می خواهم ...
چیزیست که هیچ گاه شاید گفته نشود!
تو هم از من مخواه که بازگویم ...

چرااا ؟

کاش سیاهی پا برجا میموند تا من دیده نشم

برای گم شدن یا فرار؟
من هم با جمله ای که نوشتی موافقم اما با فکر پشتش نه!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد