بگو دیگر از هیچ مسیر شبانه ای هیچ کس عبور نکند ...
بگو این همه التهاب،
یکجا برای فرداهای دور بمیرند!
بگو دیگر باران هم نگیرد ...
اینجا،
خانه ایست که بی دستهای هزار پاییز بی سبب، به عذاب گرفتار شده است ...
و تو ای الهه شب های دور دست؛
برایم از نیایش شبانه گریستن های بی دلیل هزار مهتاب،
از همان غزل های ناب افق های خونی رنگ،
... خاطره ای بخوان! من به دیوانگی دچار گشته ام!
دیگر بر روی این قاب شکسته افقی نیست به رنگ خون/رنگ و روی خورشید هم ریخته بر روی آب دریا کمی نگاه کن دریا خونی شده.آسمون نالههای پاییزی سر میده/ عبوری نیست،حتی خانه آای بلکه متروک هم نیست دیوانگی بیداد میکنه
... متشکرم ...
اگر بتوانم...تاب بیاورم ...حتما...
می دانم که این تویی | تمام ابدیت باران ها ...
آری منم ... من آنم که غزل خوان تو در شب های غمینت،شب های دلتنگیت و خوشحالیت خواهم ماند...
به خود یقین دارم
من هم | به تو ایمان دارم ... | ای لونای من
مرهم زخم های یک دیوانه...
جالب بود
مرسی، از همراهیت ...
دیوانگان را دوست دارم
بر عکس تمام انسان های عاقل تمام اون چیزهایی رو میبینن که خیلی ها نمیبینن..
دیوانگان پر از احساسند
خیلی جالبه چیزهایی که تنها یک دیوانه می تواند ببیند!
دلم انقدر تنگه که مثل گنجشک ی جا کز کرده
فدای اون دل تو!
ااین نوشته فرق داشت مثل یه تحول .
چه جور تحولی؟