گاهی باور نمی کنم، آن سیب، از حوالی چشم های تو لغزید. و از شاخه های بی سرانجام هستی گذشت، از باور تنهای آن همه سپیدار قد کشیده در آستانه دو هزار سالگی این قرن های ابدی! و از زندگی بگویم؛ چیزی جز دست های خالی باوری از تاریک خانه های مبهم دنیا، از دیوار های بلند محکومیت، چیزی جز قتل عام ستاره های شب هنگام ندارم! ... دیوار های من که تمام می شوند، تازه دست های تو آغاز می شوند ...
شب از خیال پروانه ای گذشت! سیب، از حوالی چشم های تو لغزید. و گم شد در آفرینش اولین نشانه انسان. سایه هایی مدام، بر افکار بی انتهای بشریتی تنها و منزوی. روی شانه های بیکران باد، که می رقصد میان اوهام یک چنار وحشی نیمه شب های هراس و عدم! و سایه اش که روی دیوار های بلند، ... لا به لای رقص بی توقف پندار، جاری می شود. در سکوت من، درخت ها ریشه می گیرند!
« ای آسمان بزرگ، در زیر بال های خسته ام چقدر کوچک بودی »
و تو گاه می خندی! ... و دنیا، چه دارد جز این لحظه بی انتها، که انگار، زمان در هستی آن می میرد و خشک می شود تمام ریشه های تکامل دنیا ... و آونگ ها که چون مادیان پر هیب و هراس، می گردند، دور یگانگی رفتن! ... خوب می داند خدا، دستهای من، بوی تریاک ملعون خشم گرفته است. و تو بودی که سکوت باغچه ها را شکستی. با آن همه بی رنگی های همیشه این زندگی. این همه سیاه و سفید آدمها و روح ها و سایه ها ... می خندید! آنگاه که، ... سیب، از حوالی چشم های تو لغزید. و من، ... مطرود شدم! فراموش شده ای از جنس تبلور الماس های آویزان از شاخه های بهشت!
چه پلیدند، دستهای ناپیدای اقلیم مرگ و زندگی ... چه غریبند، بت خانه های همیشه این فقر های هولناک ابدیت روزگار! ... اینها را، من از چشم تو می بینم. تو که نبودی و ندیدی، مرده ها، تشنه انتقامند ... روزی، برده ها، بغض خواهند کرد. و تو غرق خواهی شد، در خدای دروغینت!
+ ضمیر تو، مرجع یکسان ندارد.
تو هایی که یکسان نیستند... نوشتارت را دوست دارم!
دقیقا ... شما لطف دارین.
برای من خیلی وقت هست که تویی وجود ندارد..
پس من ضمیری ندارم...
توی من در هیاهوی این شهر کثیف و هزار رنگ گم شده..مرا از قصد گم کرده...
و من هر روز در خیابان ها حس قدم زدن در باغ وحش را دارم...
حس کرده ام این حالت را | و شاید می فهمم چه می گویی | تویی را بجوی که تمام شدنی نیست ...
شما محبت دارید...
تصدق تون
محبت ما چیز دهن پر کنی نیست!
مرسی
اما تو پاداش زندگی منی در این برهوت زندگی
...
مرده ها تشنه انتقامند...روزی برده ها بغض خواهند کرد!!
توصیفات خیلی عمیقن.
ممنونم از توجهت
و چه پستی تو ای دنیا...
چقدر یعنی؟
من تا ۱۰ بیشتر بلد نیستم بشمارم...
و اگر پای تو در میان نبود قطعا بی نهایت عددم یعنی ۱۰ را به آن می دادم... اما ۹تا
برای من این یعنی خیلی!
ای آسمان بزرگ در زیر بال های خسته ام چه قدر کوچک بوده ای
... مرسی
دوست میداریم نوشته هایتان را ..
این پست را ۲بار خواندیم به شخصه :)
لطف داری شما ... منو واقعا خوشحالم می کنی!
کاش می تونستی بهم یاد بدی چطور متن بلند بنویسم !!
قلم جالبی داری .. که حرکاتش معنی داره
--------
ما همــه غرق شدگانــیم
بابا چی بگم ... !؟ لطف داری.
اینا چیزایین که بهش رسیدم،
هدف | جمله هدف یا موضوع | تمرین ... شاید باورت نشه اما من از اول دبستان نامه نوشتن رو شروع کردم. بعدم هر کس یه سبکی داره | بالاخره متفاوته. ...
برای رهایی از حرف مردم،
من کوچک تر از آن هستم که چیزی را به شما یاد بدهم.
قربان تو
سیب را قاپیدم و تا ابد نگهش میدارم گوشهی چشمم
مرسی از حضورت | لطف کردی | و متشکرم از کامنت قشنگت
اون تایتل که اون بالا بلاها بود رو دوست دارم
قرمزرو می گم
بود، یا دوست داری؟ یعنی الان هست؟
مال حسین پناهی رو میگی؟
هر کس توتمی دارد . توتم من قلم من است . دستم را . . .
قسمت ( تو که نبودی و ندیدی ، مرده ها ، تشنه انتقامند ... روزی ، برده ها ، بغض خواهند کرد، و تو غرق خواهی شد، در خدای دروغینت! ) واقعا بهم چسبید . لذت بردم از این نوشته . ازت ممنونم .
متشکرم که آمدی و | متشکرم از کامنت | و از توجهتون!
خیلی وقت است که صدایی از ضمیرم نشنیده ام!
خوب گوش نداده ای شاید ... | مگر اینکه سایه نداشته باشی! | که محال است
با افتخار لینک شدید.
متشکرم ... منم لینکتون می کنم.
لینکتون کردم
منم همینطور
لطف دارید..
من لینکتون کردم :)
مرسی منم میکنم.
مرده ها واقعا تشنه ی انتقامند؟
شاید هم نباشند . الان حالشون بهتر باشه .
...
روزی برده ها بغض خواهند کرد
... متشکرم
چه دنیای مجازی کوچیکی :) چند روز پیش من بودم تو وبلاگ سونیا خطاب بهتون نوشتم این شعر از پناهی و ...
ممنون .
خوب آدرس بلاگتونم میذاشتید دیگه!
آسمان خیلی خسته است
دوباره به روز شدم!
من هم از آسمان
چشم میام
نه اینکه گوش نداده ام....یعنی اینکه نخواستم بشنوم!
سعی کنید بشنوید. | حرف های جدیدی دارد برای گفتن.