حالا، ... این سایه من است. سایه ای رها در فصلی سرد، که به ناکجای زیستن پروانه ای در شب روانه است. تا خیلی دورتر ها، هر چه بود، خیال بود و دست هایی که هیچ گاه هیچ چیز دلخوش نگاهشان نشد. عجیب تنهایی می گیرد خلوت این فضای منحوس تاریک را و تو می مانی و سایه ای که حالا، آرام آرام، از کنار باور خالیت عبور می کند. حالا همه چیز از برابر چشمانم ناپدید می شود. تمام نبودن ها و نداشتن های من، ... !
گفتم این بار، دلم که بگیرد، خدایی هم هست، می نشیند کنار بغض گرفته گلوی صاحب مرده طبیعت وحشی یک شقایق سالهای مدام تباهی و لبخند های زوری و دستهای سربی خورشید، که داغ می زند، تمام ارواح نیمه شب را در ذهن پوسیده فهم! بود؟
یا من انقدر دورم که هیچ چیز حتی خدا هم دیگر به خیالم راهی نمی شود!؟ دلی که شکست، دیگر هیچ چیز مرهم تلخی مداومش نخواهد بود، این را خوب فهمیده ام ... سالهاست که می دانم! می دانم که سفیدی، فقط از هزاران هزار سال نوری، زیبایی دارد. وگرنه همان جسم طلسم شده یک سنگ بی هیچ ترحمی است!
حتی این رویاها، ... این غلتش بی مهر روزگار هم سالها با من فاصله دارند! اصلا من کجای زمان گم شدم که دیگر هیچ باورش ندارم! باور ندارم ثانیه ها می گذرند. اصلا نمی فهمم چطور پشت سرهم ردیف می شوند و انگار که خیال گرفته باشدم، ... چطور می شود من فقط همین حالا باشم؟ ... من با همه چیز، سالهاست که وداع کرده ام آیا؛ که حالا هیچ نشانی از سایه های مدام نیست؟ من بدی کرده ام که حالا سایه ام حتی دارد از این سیاهی می گریزد؟
می دانم دور، می دانم تلخ ... اما، این آخر، نهایت همین آدم سیاه بود! همین شوق باران که می آید، همین فهم کوچک اشیا و انزوا ... همین سالهای بستری خاطرات « کسی که هیچ کس نبود » ... تو که بی رحم نبودی! بودی؟
+ ناتالی، ... بگذار این بار دست هایم، فقیر شوند، ... تا یادم بماند کیست!
+ ضمیرها به عمد انتخاب شده اند به خصوص در پاراگراف اول و به خصوص در مورد ضمیر تو که مخاطب است، نه راوی دوم شخص.