در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در امتداد شب

تو از، ... سایه های آهنگین اقاقیای خانه ای که می افتد روی دیوار سپید خاطرات من، از دستهای سپید بی مرحم مرغابی ها، تو از بی کسی تمامی این خاک برهنه می خواندی. من خوب می دیم پرواز خیال تو آبی است، همرنگ همان احساس ناب یک وداع بارانی در نیمه شب های دلگیر صحنه ای از قطاری که روی دیوار های خاموش زمان فرو افتاده است! تو از باور من می خواندی. از شعرهای نیمه تمام کودکان اردیبهشت درختها و پرنده ها و اسبها ... 

 

کاش می دیم شمع نهفته دستهای من، حالا به انتهای خودش نزدیک می شود. طلسم ژان والژان در قحطی ترحم، داوینچی، در خود ضیافت شام آخر دنیای برهنگی ... پل استر در نمایشنامه رنگ های پست مدرنیسم. دلددا در وسوسه نئورئالیسم پیر ایتالیایی. 

 

دور شده ام حالا، از شمع های نیمه شبهای بخار گرفته شیشه اتاقی از جنس لبهای دخترانه شبی که از هیچ صبحی شروع نشده است. از کسی که پشت شیشه های مات، از غربت دلگیر این وحشت کشیده بر پوست هزاران شب بی انتها می خواند. و سوزی داشت دستهای لرزانش! 

 

می گریم برای خودم که نمی شود ویکتور هوگو بود و نمی شوم، دست های بی پناه کسی که هیچ کس نبود. دنیا اگر جور دیگری آغاز می شد ... !  

 

+ می دانم ناگاه، اما برای چون تویی نوشتن که دیگر زمانی را نمی فهمم! اصلا تو گویی زمان می خشکد در گلوی آنچه در ذهنم چون پروانه ای آبی رنگ مدام غوطه ور می شود و دلم را چنگ می زند، همان آبی بی انتهای احساس تو ... 

ناتالی، لونا، یا هر آنچه می شود، حجم یک لحظه را در اسارتش دید!  

دریایی است دلم به ژرفای همین شب های یکتا، همین ها که انگار زندگیم را مدیونشان هستم. که شبها، ... رنگ افسانه های دور و دراز می دهند! رنگ چشم های قهوه ای سوختن مدام عودی در پهنه سایه های کشیده بر دیواری سپید! 

کاش می دیم شمع نهفته دستهای من، حالا به انتهای خودش نزدیک می شود ...

نظرات 10 + ارسال نظر

میدونی نوشته‌هات چه حالی‌ رو بهم دست میده؟انگار دراز کشیدم روی تختم یه نخ سیگار دستم هوا تاریک داره می‌شه یا نه تازه داره روشن می‌شه و صدای یه موزیک لایت میاد و پنجرهٔ اتاقم باز و اولین روز زمستون ...نوشته‌هات این حس رو بهم میدان

الان واقعا احساس خوبی کردم!
مرسی شما لطف داری.

بی حسم...
بی حس

چرا؟

و امید چیزی است که با مردن هم از بین نمی رود !

واژه زیبایی می زند ...

دارم میرم سفر...
دلم می خواست سفری بی انتها بود
بی انتها تا رسیدن به ابدیت
ولی حیف!

هیچ چیز مطلق نیست!

ق.جوش 1389/04/08 ساعت 15:12

.... فقط سلام ! و عرض ارادت

مرسی قول میدم سرم خلوت شه به زودی

دوستش دارم...
دوستش داشتم...
فرشته ای به نام لونا...
به اندازه ی تو چه کسی میتونه انقدر خوب توصیفش کنه؟
ممنون از این لطفت

این از لطف شماست! مرسی

حس شب ها رو خوووب درک می کنم،خوب ...

مرسی :)

عالیه واقعا قشنگ بود با خودنش می تونستم بی پرده به اون چیز که دوستش دارم ولی نمی شوه بی پرده در موردش صحبت کرد فکر کنم. حس دلتنگیه خواستنی ای و برام داشت.

کامنت جالبی بود برام!

چه زیبا نوشتی...

ممنونم از لطفتون

سحر 1389/04/12 ساعت 01:11 http://www.pinupgirl.blogsky.com

حجم بک لحظه را در اسارتش دید!
فکر کنم اوج نوشتت این جمله بالایی باشه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد