در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

دانته

در پندار من، چه ساده گمشده هایی برای نگاه، چه دلقکان بی آلایش ورپریده حضور گام های غروب، چه حرف های منتهی به زوال مرگ. رونق گام های شب هنگام خط کشی های سیاه و سپید مدام، از برابر چشم های من، که پشت سایه های آویزان از آسمان پنداری نامرتبط و نامفهوم گم شده است. از واژه های سقوط یک قرن آزگار ... زیر پلک های این شبها، هیچ چیز نیست! 

 

هیچ چیز رنگی، حتی ساز کهنه مردی دور، لای درختهای وهم. رقص کودکی تنها میان ایستایی زمان و مکان. من باورهای خاکستری مدام. می دانم صدای کلاغ ها که لای شاخه های تاریک می خزد، می دانم طلوع اینهمه آوار بی سبب. می دانم از میان دستهای هیچ شقایقی لانه مرغابی ها پیدا نیست.  

 

+ حالا، شب ها طعم دانته های شرقی می دهد.

 

 

نظرات 7 + ارسال نظر

مثل همیشه قشنگ بود.اولش که عنوانت رو دیدم یاد کمدی الهی خود دانت افتادم

:) مرسی

کهنگی هارو ورق بزن یه صفحه جدید باز کردی حالا از نو شروع کن

اون چیزی که میخوام رو پیدا نمی کنم!

[ بدون نام ] 1389/04/13 ساعت 15:50

پیدا می‌شه من بد از ۵سال دیشب اونم وقتی‌ که چشمم نای باز موندن نداشت پیدا کردم .پیدا می‌شه فرصت بده

پس دعا کن که بشه .. لطفا اسمت رو بنویس شهرزاد. از رو IP فهمیدم! ولی خوب بنویس.

شهرزاد 1389/04/13 ساعت 15:55

ببخشید حواسم نبود.گاهی یادم میره

می دونم. اشکالی نداره.

زیبا بود

متشکرم.

چه ساده گم شده بودیم
در مدام خاکستری باورهامان..

:) مرسی

ساغر 1389/04/13 ساعت 21:59 http://www.tintless.blogfa.com

با سایه وار انگاشتن پندارمان، در هیچ چیز پیدا نمی شویم!
+
قالبت مبارک. این قالبت خیلی بهتره.

جمله زیبایی بود
+ مرسی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد