در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

ریتم سیاه

آونگ ها ...، که چه پر تازیانه، چون گوی های بزرگ مدام تاب می خورند و فرود می آیند روی ردیف هشت تایی و باز، برخوردی مدام، که انگار روی مخم بازتاب می کنند و پیچ می خورد صدایم در گلویم و داد و فریاد بیگانگانی که هیچ کدامشان را به یاد نمی آورم، ... تلخی، لای رگ های بیجانم پیچ و تاب می خورد و گرم می کند نیمه جانم را که می لرزد مدام، مدام، مدام و روی پیشانیم عرق سرد سالهای قهر و آشتی شب زده ها می نشنید حالا، ... « آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید »، ... کسی تکانم می دهد، دیوار سیاهچال رنگ خون می گیرد و جاری می شود تا زمین سرد، گرمی پر حلاوتش. سرم تیر می کشد مدام، ... افتاده ام روی آسفالت خیس از باران نیمه شب، بوی سکه های قدیمی می گیرد دهانم و خون بالا می آورم باز چیزی درون شقیقه هایم پیچ و تاب می خورد، صدای فریاد و هلهله می آید از دور، ... تلخی میان رگ هایم اوج می گیرد و بدنم را می لرزاند « یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین » باز مردگی، تلخی سیاهی نزدیک شب های مهتابی که دیوانه ها سر بر می آورند از دل زمینی کهنه از جنس ضجه های کولی ها، شب باز خیمه می زند روی تفسیر خیال اقاقی ها، ... « باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده » چه زخمی می گیرد روی لبهای سرخ شعرهای قدیمی! باز صدای مویه ها از سیاهی های کنار خیابان، ... صدای آژیر از دور نزدیک می شود و می تابد در خیالم انگار از سالهای خیلی دور می خواند و نزدیک و نزدیک و نزدیک می شود و نبض می گیرد در تپش های بی رمق مویرگ هایم و خون جاری است از دهان شور مزه ام؛ آرام نمی خواهد بگیرد انگار و هر لحظه از سیلی عمیق خبر می آورد، ... زمین زیر پاهای خسته ام چقدر سست می شود و می خواند در گوشم « آی آدمها، که بر ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان، یک نفر دارد که ... » وای وای، آدمها، آدمها، ... چقدر بیزارم از دست های ملتهب، پیکر های بی جانتان، چشم های نگران، ... « یک نفر در آب می خواند شما را، موج سنگین را به دست خسته می کوبد، باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده، سایه هاتان را ز راه دور دیده، آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون ...» چه نفرتی می جوشد در میان رگ هایم و تلخی باز بالا می رود، چشم های خسته قرنی وحشی رو به رویم ملتهبانه جستجو می کنند، چون نعشی که حشرات بر گردش جمع می شوند و آژیر، آژیر، ... سوت می کشد در پندارم و صدای وحشی زمانه که روی سینه ام را می فشرد و بالا می آید تا به گوشهایم برسد و بپیچد در اعماق این دریای نا متلاطم رگ های جوشانم، چه تیری می کشد و چه نبضی می زند صدای این وحشت سرای مدام ... سر به آسفالت می کوبم و مویه ها باز اوج می گیرند چون اوج مارش های موتزارت، تیر می کشد فهم بی جان شقیقه ها و خون جاریست، خون نقره ای زیر تابش بی همتای ماه، تلخی دست و پایم را می فشارد و رگ هایم را می سوزانند، دیوار های سیاهچاله به خون مردگی های آدم ها آغشته است، چشم هایم می سوزند و آژیر ممتد، « آی آدمها ... » گم می شوم در پندار، گم می شوم جایی که هیچ دستی به آشیانه ام نمی رسد و مرده ها را دیگر نمی بینم هرگز، گم می شوم آنسوی خیالم که دور دستهای دشت های نقره ای را با خیال پروانه های آبی می فهمد و باز آژیر می کشد روی ذهنم، چرا دست از سرم بر نمی دارند این سیاهی ها، این آدمک های مدامی گاه و بی گاه مویه و لابه و ضجه ها، ... آدمها در دور دست شعار می دهند، باز، باز، آژیر می کشد روی خیالم و دیگر هیچ، هیچ، هیچ، تلخی روی مویرگ های ذهنم بالا می رود و ...  « آی آدمها که بر ساحل، نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد می سپارد جان، یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین آی آدمها ... »

نظرات 11 + ارسال نظر

مبارک باشه قالب جدید !

متشکرم

خیلی تلخ بود...
خیلی...
تلخیش پشتم رو لرزوند..
میشه گفت سرتاسر نوشته پر از کوبش های بیس بود...
اما قاطع بود...تلخیش قاطعیت داشت
عمیق لذت بردم

ممنونم از لطفت ریحانه

شبنم 1389/04/14 ساعت 09:38 http://blur.blogsky.com/

چقدر توصیفات قابل لمسند .

لطف داری

بابک 1389/04/14 ساعت 11:40 http://pouls.blogsky.com

آی آدم‌ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش،
پخش می‌گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،
می‌رود نعره‌ زنان. وین بانگ از دور می‌آید:
«آی آدم‌ها»...
و صدای باد، هر دم دلگزاتر،
در صدای باد، بانگ او رهاتر،
از میان آب‌های دور و نزدیک
باز در گوش آید این نداها.
«آی آدم‌ها»
------------------------------------------------
عالی بود

نمی دونم چرا ولی یاده این نوشته افتادم

در انتظار این که روز به پایان برسد و سکوت بر هر گوشه و کناری حاکم شود. چشمانم را می بندم تا دنیا را نبینم. در رویاهایم فرو می روم و در این میان هیولاها دوباره بر می خیزند، افکارم آلوده می شوند، زخم های درونم سر باز می کنند. در این حال تمام آن چه که می خواهی این است که دوباره در نور گام برداری و دردهایت را به سرزمین نیستی تبعید کنی. این احساسات
همچنان که اشک می ریزی گویی هرگز پایان نخواهند یافت.

+ این که شعر "آی آدم ها" رو خیلی دوست دارم

از کامنتات خیلی خوشم میاد، مستند حرف میزنی
این متن هم بی ربط نبود! مرسی ...

+ :)

ساقی 1389/04/14 ساعت 12:09 http://f21.blogfa.com

قالب خوشگلت کو ؟ :|

چه عجب بالاخره یکی از قالب شادروان ما گفت!
راستش من هم اونو بیشتر دوست داشتم،
حالا،
یه چند وقت هم این.

مریم خالقی 1389/04/14 ساعت 16:07

سلام عزیزم
لحنت سنگینه چقدر...
دوباره میام

مرسی

خیلی‌...خیلی‌...اصلا نمی‌شه چیزی گفت.فوق‌العاده یی

:) مرسی از لطفت

مرسی...
مگه قالبت چی شده؟
مرحوم شد؟!

:) یکم تنوعه دیگه!

فوق العاده بودن راستی مرسی!

کدوم کامنت رو میگی؟قالب جدید مبارک و اینکه اون رو دوست نداشتم...خیلی سیاه بود...

همون مداد رنگیه!

مرسی

اومدم برای چن تا مطلب؛ عرض شرمندگی بابت تاخیر و دیرکرد و عرض تبریک به مردمک چشم هامان که دیگر مثل سابق سیاهی نمی روند و عرض یادآوری آن که پیرمرد چشم ما بود و اینکه لاجرم و لابد فکرمان رفته به این سو که شب دارد خیمه می زند روی تفسیر خیال اقاقی هاتان؛ گاهی به سلامت مغز و اعصاب مخاطب فکر کن!
-
تصدقت

خواهش می کنم. پیرمرد چشم ما بود؟ سلامت مغز و اعصاب ... !

مرسی

tell me!
im frozen!
what can i do

راه رفتن روی مسیری که هیچ انتهایی ندارد!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد