چه نبض تلخی روی دستهایم راه می رود. هیچ گاه، حتی آن روز تلخ، این همه از خیابان شریعتی خسته نبودم! انگار می ترسیدم از درخت ها و سایه ها و وهم، که می پیچید لای گلویم. لای دستهایم و انگار دنیا را سکوت گرفته باشد و هیچ کس دل و دماغ هیچ حرفی را نداشته باشد.
بغض می کنم و انگار نیمه شبی تلخ را لای خیابان ماتم زده گز می کنم که اینقدر تلخ ... تلخ ... خیره است به چشم های تاریک من. من از آدمها می ترسم، از درخت ها، ...
سلام واقعا گاهی اوقات نوشتهات سایلنتم میکنه . تو سطر سطر نوشتهات احساس وجود داره
این لطفه واقعا!
نمی دونم چی بگم.
مرسی
نبض تلخ! دستها!
دنیا را سکوت گرفته است! ترس
یک حس واقعی بود!
اپم - صدای سنگین نفساتو حس میکنم رفیق
شانس توه! روزی که صدای نفسام بد فرم تر از خیلی وقت هاست!
درختها نه..اما آدمها چرا . .
درخت های اون ساعت، با اون حال، ...
میدانی...نبضت را تصور کردم که حوصله ی راه رفتن ندارد و به زور خودش را میکشد که صدای خش خش ِ پاهایش روی دستهایت می آید....
تصور کودکانه ای بود ..میدانم متن این نبود!
:)
از آدمها بایدم ترسید.از هیولاهای داخل قصهها هم ترسناک ترن!!!
مرسی
خیابان شریعتی...
تهران...
خستگی..
کشیدن پا به زور روی زمین...
نمیدونم چرا خیابون های تهران با تمام جنب و جوششان و تمام چراغ های رنگیشان باز هم دلگیره...
انگر که آدماش دارن به زور خودشونو میکشن...
مثل اسیری که به زور میکشنشون این و ور اون ور
دلم گرفته بود بیشتر گرفت
... متاسفم. امیدوارم بهتر بشی