در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

Etude

چقدر طولانی شده این کوچه بی مقصد، پا به پای منی که دور می شوم از ساحل بی منطق این خیابان های دور و دراز و سایه درخت ها که روی سرم راه می روند و نزدیکای غروبی که چراغ ها روی سمفونی سکوت من و صدای گامها و موسیقی سنگینی از دور، چون پاره های خرد شدن تنی، چیزی ... هبوط را از روی شانه های شهرها بر می دارد و تراژدی، مدام تکرار می شود. حالا همه چیز خیلی سریع تر از من دور می شود و من از دور ... انتهای این کوچه کجاست؟ ... چرا همه جا تعطیل است و این غروب، اینجا، چرا هیچ کس را نمی شناسم!

نظرات 17 + ارسال نظر
نهال 1389/04/16 ساعت 19:35

اینجا چقدر دستخوشه تغییر بوده!

لینکتم میذاشتی خوب

شاید افتادی توی یه سرزمین غریبه!!

...

خوبه هیچ کس را نمی‌شناسی .خودت رو بشناسی کافیست.تنها هم نیستی‌ ته این کوچه همه منتظریم

ممنونم شهرزاد

سونیا 1389/04/16 ساعت 20:56 http://allalone.blogsky

از اینکه انتهای کوجه را نمی شود دید خوشحالم!
اینجا سفید شده چرا؟

خوب قبلا سیاه بود، چرا؟

http://www.box.net/shared/nn1jzngqs تیر چگونه به حماسه ای ملی تبدیل شد؟ آنچه اتفاق افتاد:....

جلل خالق

هیچوقت نمی توانیم هیچ کسی را بشناسیم !

هیچوقت!

ساغر 1389/04/16 ساعت 22:34 http://www.tintless.blogfa.com

شناخت‌ .. چه واژه ی سنگینی. باید از حریم سایه ها رد شد برای کشف این واژه!
+
مرسی از کامنتت

بعد از سایه ها ... ؟

سلامی به گرمی تابستان! مفید و زیبا بود ، اگر افتخار بدی و به وبلاگ بهداشت عمومی سر بزنی و نظرتو بگی بسی جای خوشحالی من هست ، سر زنده و پیروز باشی دوست من

از کجا فهمیدی؟

زریر 1389/04/17 ساعت 10:09 http://saansiz.ir

سلام داداشی روزای وبلاگی،روزای بارانی
این روزا همش خودمم و خودخوری بیخودی.
گاهی وقتا از خیلی چیزا خسته میشم.
داداشی من دنبال سادگی ام.مثل این قالب قشنگت.
خوشحالم که سیاهی نیس.
برات دعا میکنم.
برام دعا کن.من بازم گم شدم داداش.
من باز دارم شک میکنم.
موفق باشی و شاد.
یا زهرا

فقط ازم دعا بر میاد، دریغ نمی کنم!
مرسی

لونا 1389/04/17 ساعت 13:20

گاهی نشناختن بهت اجازه میده راحت تر زندگی کنی...
غروب همیشه ی حس غم رو توی من به وجود میاره اما اینبار این توصیف این هبوط این سمفونی حسمو کامل کامل کرد...

نه غمگین نیست! اتفاقا زیباست و آروم به نظرم.
خیلی چیزها گاهی قشنگ ترند.

نمی دونم چرا بر خلاف تو حس خوبی نسبت به این کوچه و سکوتش داشتم..

چرا بر خلاف من؟

لونا 1389/04/17 ساعت 14:08

مگه ی چیز غمگین نمی تونه زیبا هم باشه؟!!!!
غمگینی غروب زیباییشو ازم نمی گیره و من وقتی غمگینم آرومم هستم...

میشه دیگه

مقصد بی پایان سفونی سکوت وسوسه های هبوط تکرار زمان :دی انتهای این کوچه همان مقصد بی پایان است

:) مرسی

آخه تصدقت! تو که گنگ تر می نویسی بابا! :))

من چون عشقم میکشه! چون حال میکنم | لابد تو ام عشقت میکشه؟

این کوچه بی انتهاست...
بی انتها
آدمها هم تعطیلند...
نشناختنشان عادیست...عادی تر از کشیدن نفس

مرسی

شایان 1389/04/17 ساعت 23:01

اپم

شایان 1389/04/17 ساعت 23:47

میخوای بهت ثابت کنم که اینایی که گفتم تو واقعیتم وجود داره از کجاش بگم !!! هر وقت دوست داشتی بگو

خوب آره وجود داره. اما یکرنگی که گفتی، یعنی همه، ... نه، همه، همیشه اینطور نیست! انقدر سیاه بودن زیاد هم سخت نیست! چشم بستن به روی همه چیز آسان است و چوب تخریب به هر چیزی، ... اما خوب تلخی، هست! که اگر نبود، هیچ شاعری، متولد نمی شد!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد