همیشه انتها زیباترین لحظه خلقت است. انتهای یک داستان بلند از سایه ها و عروسک های خیمه شب بازی. آدمهای خوب، آدمهای بد در بازی بی سرانجام زمان ... نمی دانستم می توانی این قدر رنگ های سیاه و سفید را در سکوت این شب دراز بپیچانی و مرگ را خلق کنی ...
این گام ها ... چقدر خسته تر از همیشه در انتظار پایانی تاریک و تنهایند! تو هیچ می دانستی چقدر بیزار بودند آرایه ها از تکامل این قرن های پیچیده! از فهم ...
چقدر زیباست، تنهایی، ... سکوت، و مرگ ...
به راستی که زیباست
ببخش
حال خوبی ندارم
نمی تونم زیاد توی اینترنت بچزخم...
شرمندم از روت
این حرفا چیه ... اختیار داری
سلام
با اجازه میخوام لینکت کنم ...
و آنگاه که می گویی می خواهم تنها باشم خوب می دانم باید افکار تنهاییت را در این ماوا بیابم...
انتهای چه چیزی زیباترین لحظه خلقت است؟مرگ؟تولد دوباره؟
و چقدر در این قرن ها از این موجود یاد می شود ...
من هم به زیبایی مرگ معتقدم...
من بیزارم از این آرایه های فاصله دار ... !
چه دلتنگ!