خیلی چیزها در همین سکوت گوشه گیرانه هست که تا به حال ندیده بودم. ندیده بودم چقدر می شود دور رفت با همین بوی سوختن عود و La Valce D'Amelie، که هوای باران خورده آن شب دوباره افتاد توی همین خلوت ساده اتاق دود گرفته.
نمی دانی بعدها که فکر می کنم، چه صحنه های نابی در سکوت ذهنم خلق می شوند. کاش انقدر عجله نداشتیم برای رسیدن، کاش هیچوقت راه باز نمی شد و آن ترافیک اتوبان صدر هیچوقت تمام نمی شد. یا شاید حالا که خیالم نیست مثلا فردا چه بلایی بر سرم خواهد آمد این را می گویم!
همیشه خاطره های تو زیباتر از همه خاطرات آدم سر بیرون می آورند و روحم را اسیر می کنند. نمی دانم جوری زیبایی خاص دارند که با هیچ چیز دنیا قابل مقایسه نیست. شاید همان لحظه کوچک که « آن پیانوی من بود »، شاید همه راه سایه خورده درختان تو در تو، ... شاید خیلی چیزهای دیگر، جوری شیفتگی باقی می گذارند که می پیچد لای همین بوی سوختن. معرکه ترین بوی دنیاست. فارغ از فانتزی های همه عطرها. دلم تنگ شده باز ...
خیلی وقت است کسی در انزوای خالی ذهنم، روی سمفونی باران نیمه شب، پیانو می زند. می دانی، خیلی چیزها شبیه آن روزهای گذشته نیست. شاید دیگر گذشته از همه روزهای گرم، رنگ هم ندارند. سیاه و سفید شده باز این نگاه خیالم که هیچ گاه رام نشد.
دلم، کافه خودمان را می خواهد، با همان خاطره های دنیای غروب گرفته نزدیک سمفونی شب و سکوت. دلم شمع های سرخ رنگ نیمکت های پاییزی می خواهد باز. دلم La Valce D'Amelie می خواهد ...
آدمها وقتی یاد گذشته و خاطراتش می افتن و دلتنگ چیزی میشن که از دستش داده باشن... یحتمل شما هم...
:.
می بینی تورو خدا... استاد معروفی با اون همه پختگی و تجربه رو رها میکنیم به حال خودش اونوقت میایم و مثلن توی شبکه ی آموزشمون از رحمان دوستی که اوج کارش قصه های بچه دبستانی هاست استفاده میکنیم برای برگزاری کارگاه داستان نویسی!واقعن مسخره است...
:.
از پیکر فرهادش شروع کن...
نه من از دست ندادم اتفاقا.
فقط دلتنگ می شوم بی گاه خوب!
همه چیز جای خودش رو داره، نمیشه عوض کرد. این جا هم شده مثل پیرمردهای دویست ساله که هر چیز تازه ای بخواهی در مخش فرو کنی، انگار که روی آب چیزی نوشته باشی.
راجع به معروفی تمام کتاباش رو حتی نمایشنامه ها و داستان های کوتاه رو هم خوندم. قصد دوباره خوانی داشتم. به نظرم چیزهایی هست که جا انداخته باشم.
حالا مرا دیوانه می دانی یقین دارم
حالاکه اینگونه نگاهت را خریدارم
ابر غم انگیزی پراز بغض فراگیرم
دلتنگم امشب ،تاسحر یک ریز می بارم
و خیلی چیزها در همین سکوت "فریاد" میشود وقتی لبهایت مُهر ِ خاموشی دارند ...
+
همیشه نوشته هایتان را از دل و جان میخوانم/میپذیرم
+
دلم کافه دنج میخواهد با یک عالمه گوشه کناره های آغوش َت ...
+
راستی
چه عنوان قشنگی رو برای وبلاگت انتخاب کردی :)
لطف داری ساقی
شاید دلیل خاصی نداشته باشه اما / این نوشته های آخری / یا بهتر بگم / این نوشتن های آخریت رو / بیش تر دوست دارم ..
-
قربانت
اتفاقا به همین دلیل من هم! :)
به دهانم با این همه زیبایی نوشته هایت مهر می زنی.
چقدر خوبه که تو هستی ...