در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

صورت یک انزوای فراموش شده

باز خوبیش به این است که این کابوس لعنتی هم دست از سر ما برداشت، یعنی حداقل برای مدتی! تا باز ببینیم کجایمان را باید از جمع خلایق نامفهوم نیستی ساقط کنیم! آخر مگر میشود ما هم آب خوش از گلویمان برود پایین و به مینیسک و لوزه سوم و دندان عقل و چشم و هزار جای کشف نشدنی دیگرمان فکر نکنیم. بیچاره دکتر می گفت تو هر روز هم یک جراحی خشک و خالی داشته باشی فکر کنم برای باقی عمرت وقت کم بیاری! ... حالا، فکر می کنم بدبخت خدا نمی دانست عجب شوخی به جایی کرده است! فقط مانده ام، خدا! این همه قسمت اضافی که باید جراحی شوند را محض رضای کی خلق می کنی؟ به قول پدرم که می گوید فکر که نکرد همین جوری کن ... فیکن! حالا شوخی می کنیم ها! نیایی باز یک جای اضافی دیگر یک دفعه در وجودمان سبز کنی! جنبه شوخی داشته باش ... 

 

یا اصلا خوبیش به این بود که سر جراحی این بی زبان یاد رفیق گور به گور افتادم که صحنه در آوردن این بی زبان را جوری ترسیم کرد که هنگام جراحی هم داشتم از خنده می مردم. بیچاره دکتر با آن همه فشار که داشت بر من وارد می کرد ... « به چی می خندی تو این وضع مضحکت؟ ... می خواهی ببینی دارم چه بلایی به سرت می آورم؟ که من البته ... که بخواهم وضعم را با آب و تاب هر چه تمام تر درک کنم! 

 

حالا این وقت شب هم، ... با این درد خانه خراب، جوری روزه سکوت گرفته ام! شاید این بلند ترین نطق باشد که بی هیچ تمایزی، دقیقا همه حرف های بی پرده ام بود! شاید هم هنوز خیلی راه ها داشته باشم تا تمام حرف هایی که می خشکند و طلسم می شوند. نمی دانم حالا احساس می کنم. درد شیرین هم هست! لا اقل مدتی بهانه دارم برای سکوت، مدتی نمی شنوم خیلی چیزها را و در مجموع، ... ذهنم انگار خلوت تر می شود. 

 

اما خسته ام! دیگر این طلسم انگار زیادی دارد جولان می دهد. ناتالی، دیگر جا مانده گوشه دنج دنیا درون این گلوی بی پرستیژ! دلم کافه نروی سیاه سیاه می خواهد! یعنی همان ها که می شود تویش صورت یک انزوای فراموش شده مبهوت را کشف کرد ... 

 

+ پیشنهاد می کنم آهنگ های وبلاگم رو دانلود کنید. از همین قسمت Sellection این گوشه. چیزهایی هستند که نمی شود ازشان گذشت! برای من که اینطور بوده اند.

نظرات 17 + ارسال نظر

قلم روان و شیوایی داری
الان که دیر وقته ولی سیو میکنم نوشته هاتو فردا صبح یک بار دیگه با دقت بخونم ...
موفق باشی

پانی 1389/04/24 ساعت 06:27 http://shibiloo.blogfa.com

ببخشید پستتون رو نخوندم... اصلا تو حال خوبی نیستم
فقط خواستم جواب کامنتتون رو داده باشم... :)

مرسی :)

سلام عزیزم
خوبی؟!
ببخش که کم میام. کسی نمی دونه دارم چی می کشم تو این دنیا. تو این اتاق. تو این شهر....
کارتم خوندم و امیدوارم شوخی بوده باشه. واینکه با تمام این حرف ها هیچکس شاید نمی داند که درد جسم چقدر درد روح را سبک تر می کند...

مرسی، می فهمم. درک می کنم شاید.

متاسفانه کاملا حقیقی بود ... و این جمله آخر خیلی خوب بود.

امیدوارم تموم شه همه چیز.

رضا 1389/04/24 ساعت 13:19 http://baleshovgh.blogsky.com

سلام
اشنایی نزدیکتر با شما برای من جالبه آیا امکان صحبت تلفنی هست شماره بدهم اگر نیست نظر شما کاملا برام محترم است.برای این مورد ای میل هم میتونید بدید.

ایمیلم رو که دارید. با ایمیل و بصورت مکاتبه بیشتر راحنم. نه راجع به شما. کلا این سبکی هستم.

اسم ِ وبتُ دوس دارم..

آهنگارُ دانلود کردم..
عالی بود.
ممنون.
آلبوم ِ goodbye lenin از yann tiersen ُ بهت پیشنهاد می کنم.. فکرکنم دوسش داشه بشی..

دارم دانلودش می کنم. مرسی

با افتخار لینکت کردم
منتهی ارزوی من این است که روزی بتوانم مثل شما قلم بزنم

پاراگراف یکی مونده به آخری رو / دوستش داشتم /البته این که حال و احوالت ناخوش شده رو هم / دوست دارم / اضافه کن به دوست داشتنی هام / دیدن مرد بودن ات / توی پروفایل /من که خیلی ذوق کردم از کشف این قضیه / راحت تر میشه کامنت گذاشت از این ه بعد :دی
-
فدات

اینکه حال و احوال من ناخوش شده دوست داشتن داره؟

:)

هی تو مردی
از محمد پرسیدم گفت نمی دونه
حالا اینجا خودم فهمیدم
نه اینکه احساساتت زنانه بوده. نه هرگز. همیشه از این خوشم می اومد که بی دخالت جنسیت می نویسی و از اینکه نمی تونستم بفهمم خوشم می اومد. البته این هنر تو بود. و با تمام این حرف ها تو هنوز همانی و اینجا همان جای قبلی است برای من.

آره به خدا!

ولی قبول دارم که بی دخالت جنسیتی می نویسم. از نظر من این حرف ها تنها برای کسانی است که می خواهند از زیر بار سنگینی به اسم عقب افتادگی رهایی یابند. برای همین بدون هیچ گونه تفاوتی در جنسیت حرف زدم. در راستای واژه هنر هم لطف شماست.

مرسی

اره همه چی بهم ربط داره ولی من مخاطبم یکی دیگه بود !

:) می دونم.

ممنون از حضورتون

من که همیشه مزاحم تو نوشته هات میشم عسیس!
من نه عاشقم! نه دلشکسته ام
من فقط مونس یک لحظه ی سردم
عاشق یه لحظه ی تنهایی خود که به صد عشق و هوس می ارزد

دلم کافه نروی سیاه سیاه می خواد!
کشف انزوای فراموش شده...
مرسی بابت دانلود....

خواهش می کنم.

ساقی 1389/04/25 ساعت 00:34 http://f21.blogfa.com

دلم یه جای سوت و کور میخواد ...

درود رفق
راستش من رو یاد شعری از قیصر امین پور عزیز انداختی
دردها من جامه نیستند تا زتن درآورم
چمه وچکام نیستندتا به رشته ی سخن درآورم
دردهای من نگفتنی دردهی من نهفتنی
دردهایمن درد مردم زمانه است
مردمی که عکس روی پوستینشان
چرک روی استینشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم درد می کند
.... الی آخر ...
راستی ادد کردیم شما را یار موافق

در پناه حق سلامت و شادزی

« مردمی که عکس روی پوستینشان
چرک روی استینشان درد می کند »

قهوه جوش 1389/04/25 ساعت 12:02

((: دردای شیرین که زیادن ... استغفرالله !! از این که بگذریم متن جالبی بود .. لذت بردم از خوندنش !

لونا 1389/04/27 ساعت 23:22

من که طاقت درد های تورو ندارم...
لونات ،ناتالیت...هم هوای آن کافه نروی سیاه سیاه را می خواهد.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد