انگار ساده کرده باشد فضا را مهتاب، روی این بی نهایت خلسه و بی امان نقش ها و وهم ها ... کنار پرفورمانس سایه روشن اندام تو، کنار همین هوای مرطوب از نفس های پر حرارت معصومانه، سایه کفش های سیاه تو گوشه پیکره هارمونی ابدی یکی شدن، ... دستهای مرا بگیر. می بینی، جادوی مرگبار وحشت و ترس، گرفته آن خیسی مدام را از حرارت نمناک تو ... یخ زده ام در این بی انتهای مدام پندار سایه های بی امان. ببین نفس های سرخ رنگ خون بازی شبانه را باز، لای پیچ و تاب گیسوان سکوت، خوابم کن. مرا ببر به شب نشینی بی انتهای سرخ های دور ... چشم هایم کور سو شده اند، لمس کن این نیمه جان دروغ فردا را. مرد مرده از کنار سمفونی خواب ها و ترس، ... سایه های کشدار ... چشم هایم به سیاهی زاغ های وحشی شده اند!
اولیم اینا!:دی الان دلم فقط بارون میخواد
اما چشمان زاغ ها سرسخت و مغرورند..
درخشش سیهای چشمان زاغ ها را هیچ چشمی نداره
نوشته هات بوی سیگارو شب بیداری میده... ادم سیگارشو روی صفحه ی گرامافون خاموش نمیکنه وقتی یک طبقه بالا تر افرادی با اهنک این صدا تو رو میشناسن
جمله های شما هم عجیب گیراست.
این کامنت یه جور خاص بود.
نثر شگفت انگیزه...!..
سلام
اشکالی نداره بقول مارتین بوبر همان بهتر که شما برای من یک تو باقی بمانی.یه حرفهایی زده ای و یه کم نگران سلامتیت هستم و یه کم در این مورد خواستی بگو و اینکه چرا اینقدر حرفهات برام مبهمه مگه سبک خاصی مینویسی و یه اندوه و خاصی در ان هست درسته یا من اشتباه میکنم؟
سوال های پیچیده ای بود.
نگران سلامتی؟ از جهت جسمی؟
حتما
من عاشل انسان هایی هستن که بیشتر از نفس کشیدن تفکر میکنن
تنهاییم را می فروشم به چرخ چرخ اندامی که اینگونه به جانم انداخت نوشته اینجا.
خوب می شود حالم به همین راحتی!
غرقی یاز؟
ای بابا !
کی بابا؟
دو سطر آخرت منو خیلی تحت تاثیر قرار داد.