در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

شهری در ابتدا

می دانم سکوت می گیرد مدام، کنج رویای بیگانه ها در شهر. شهری به غمگینی کنسرت های بی مشتری مسکون در انزوای عبور نفس ها از برابر دیوار های این هوای گرفته. کاش می شد. اینجا، همین لحظه دور را از سپری شدن نجات دهم. همین هوای بارانی خلوت شبانه استغنا را. نمی دانم گاه، دلم هوای غربت این شهر دور را می کند. شهری پر از سایه ها، پر از اقلیم سوختن ها و آونگ ها و نقش نقش حضور آسمان خاکستری، عبور گاه و بی گاه پرنده ها در شب های انتهایی دنیا. 

 

 

هوایی می شوم به بازگشت ثانیه ها و قدم زدن به انتهای دور تولد. به مرغابی های بی اقلیم، ...

 

نظرات 8 + ارسال نظر

می دانم سکوت می گیرد مدام کنج رویای بیگانه ها
احسنت

قهوه جوش 1389/04/27 ساعت 02:39

حس دلگیری داره /// دوسش دارم زیاد !

سونیا 1389/04/27 ساعت 11:07 http://allalone.blogsky.com

کاش می شد لحظه ها را از سپری شدن نجات داد! آن وقت می توانستیم آن ها را در یک بطری کوچک بگذاریم و درش را هم محکم ببندیم..

کاش می شد اینجا همین لحظه ی دور را از سپری شدن نجات دهم

آفرین خوشمان آمد
انگار اینجای نوشته ات پرپر می زد که شعر شود
درود رفیق

هوایی شدنت هم دوس داشتم اترنال

رضا 1389/04/27 ساعت 18:07 http://baleshovgh.blogsky.com

سلام
منظورم همان سلامت جسمی بود.تشکر که به چند مطلب نظر دادی نظرات در کل خوبی بود.

هاگن 1389/04/28 ساعت 00:14 http://hamnavaee.blogsky.com

زیبا می نویسید...

سحر 1389/04/28 ساعت 13:27 http://www.pinupgirl.blogsky.com

چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن
هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر
بیت آخرین نداشت

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد