می دانم سکوت می گیرد مدام، کنج رویای بیگانه ها در شهر. شهری به غمگینی کنسرت های بی مشتری مسکون در انزوای عبور نفس ها از برابر دیوار های این هوای گرفته. کاش می شد. اینجا، همین لحظه دور را از سپری شدن نجات دهم. همین هوای بارانی خلوت شبانه استغنا را. نمی دانم گاه، دلم هوای غربت این شهر دور را می کند. شهری پر از سایه ها، پر از اقلیم سوختن ها و آونگ ها و نقش نقش حضور آسمان خاکستری، عبور گاه و بی گاه پرنده ها در شب های انتهایی دنیا.
هوایی می شوم به بازگشت ثانیه ها و قدم زدن به انتهای دور تولد. به مرغابی های بی اقلیم، ...
می دانم سکوت می گیرد مدام کنج رویای بیگانه ها
احسنت
حس دلگیری داره /// دوسش دارم زیاد !
کاش می شد لحظه ها را از سپری شدن نجات داد! آن وقت می توانستیم آن ها را در یک بطری کوچک بگذاریم و درش را هم محکم ببندیم..
کاش می شد اینجا همین لحظه ی دور را از سپری شدن نجات دهم
آفرین خوشمان آمد
انگار اینجای نوشته ات پرپر می زد که شعر شود
درود رفیق
هوایی شدنت هم دوس داشتم اترنال
سلام
منظورم همان سلامت جسمی بود.تشکر که به چند مطلب نظر دادی نظرات در کل خوبی بود.
زیبا می نویسید...
چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن
هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر
بیت آخرین نداشت