خط خورده دست شب هنگام، خط خورده معراج نگارش از نگاه تو ... این دست های منند که به سلاخی شعرها و واژه ها می روند. چه بی انتها، چه بی سکون، از زورق های بی مقصد شب نشینان بی هنگام می نویسد. از نگاه های تاریک چراغ های کنار خیابان های بی عابر، آکاردیون در سمفونی غربت شقایق ها، ... شمع ها و فانوس ها ... کودکی با دستهای هفتاد سالگی، بر مشرق این ناهموار شب زده، دختری با گلهای سرخ شفاف در انتهای خیال، ... دودهای غریبانگی می روند چون بی کران نگاه تو بر آرامش شب های تیره ناموزون، گیسوان سیاه، ریخته بر چشم های اقلیم بی سر سپردگی. درخت ها در خواب آغوش مرگ و سکوت. سایه ها بر دیوارهای سپید ...
ی عالمه ترکیبات قشنگ تو این متن داره چشمک می زنه ...
شمع ها و فانوس ها...
دست های ناب تو که آفریننده شعرهای جدید و هنرمندانه بهره بردن از واژه هاست...
چه آهنگی گذاشتی حظ بردم...
مرسی لونای من
دلم خواست این مال من می بود / آن قدر ها هم دل بخواهی نیست /این همه خط خوردگی اما ..
-
حظ بردیم تان /خصوصا با پست پیشین
درود
سلام
من برای پست پیشت نظر گذاشتما...نمیدونم چرا؟
و اما این...
کودکی با دست های هفتاد سالگی
با چین در گره روسری اش
با پینه در شعر هایش
من این را حس می کنم
این پیری زودرس را
فقط کاش...
کاش آکاردئون همچنان بنوازد...
هماهنگی واژه ها خیره کننده بود
مخصوصا آخرش که به اوج رسیده بود :
درخت ها در خواب آغوش مرگ و سکوت
سایه ها بر دیوار های سپید ...
دیر به دیر می رسم به نوشته هات :s
این یکی رو دوس داشتم، زیااااد
سایه ها را دوست دارم با تمام نداشته هایشان ...
یه جور غم تو نوشته هات نهفته ست که تو ابن نوشتت بیشتر احساس میشه.
می خواهم که بنویسم رفیق. اما.. خط خورده نگاهم از واژه های ساده ام.. سایه ام بی رنگ است و دیوارها سپید!! دیگر حتی سایه ام بر دیوارها پیدا نیست...
کلمه ی سمفونی همه جا هست .
بابت نبودم معزرت
نمی دونم !
نوشته هایت بر است از جملات خیال انگیز و زیبا.
اگر .. اگر بر دیوارهای سپید خیالم٫ سایه ات خیالم را ساز زند٫
من واقعیت را فراموش خواهم کرد!