حالا انگار که خالی شده باشم از همه چیز. از همه حرف های این همه سال مدام. از کنتراست بی نظیر شب نشینی های من و زمستان و کلاغ ها. از حضور گاه گاه چشم های سیاه کسی که دیگر نیست. و خالیست جایش ... برای همیشه، روی نیمکتی خالی که دردها را انگار خلاصه می کرد در وجود شب. حالا سکوت گرفته این خیابان شب زده. انگار که نداشته ها را بیاویزی بر پوست بی انتهای این مرز هراس و رعشه. حالا، ... تنها همین رقص بی صدای شمع هاست، روی خیسی بی انتهای همین فصل دراز. شب ها صدای آکاردیون، که می رود تا سوزهای هزاران ساله آدم ها. حالا، ... با همین دست های خالی، می رقصم در حضور بیکرانه شعله ها ... « تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست ... ، اما تو باور نکن. »
... خداحافظ شکیبایی
با سلام به دوست عزیز و گرامی .
من وبلاگی دارم که توش کلی داستان های کوتاه داره که خیلی زیباست .
دعوتت می کنم که بیای و بخونی داستان هام رو و نظر هم بدی .
راستی اگه با تبادل لینک موافقی منو با نام داستان های کوتاه لینک کن و خبر بده تا منم لینکت کنم .
منتظرم عزیزم .
یادمان باشد تنهاییم...
روحش شاد
سلام
خداحافظ
اگر چیز تازه ای یافتی بر این دو بیافزای
بی خود آن آینه را روبرویِ خاطرِ مگیر هیچ اتفاقِ خاصی رخ نداده است ... اما تو باور نکن:)
یادش بخیر......
اینم یکی از همون پرده های تراژدی بلنده
خداحافظ شکیبایی
بوی بغض ترکیده ی بهار ، آنقدر ترد بود ،
که چرت خرگوش ها را پاره کند ،
هر چند ما مردمان سالهاست در چرت اولین زمستانیم .
.......................
عاشقش بودم اترنال
روحش بلند این هامون سینمای ایران
صالحی میگه <حال همه ی ما خوب است ولی تو باور مکن>
همه جای شکیبایی یه طرف
صداش یه طرف
روحش شاد
آقای دکتر من کلی درس خوندم یه چیزی بشم اما هیچ پخی نشدم آقای دکتر ...
(هامون)
کات.
بدرود !