خواستم بگویم، من هنوز همان عابر بی انتهای کوچه های پاییز، من همان صدای تاریک سمفونی بی التهاب زیستن های پر از احساس و شمع ها و فانوسها، بی خیال پندارها و ساعت ها و دریغ ها و بودن ها، چشم هایم همان چشم های قهوه ای سوخته کافه های بی عابر همان کوچه های پر از انبوه تیره درخت هاست. همان بوی سوختن، ... همان رنگ های بی کرانه که تنها چشم های تو می تواند ببیند.
خواستم بگویم، گاهی عجیب هوایی خیسی تب دار شب بوها می شوم. یا همان نگاه های غریبانه سالهایی که هیچ گاه شاید به ذهن هیچ مترسک این حوالی نرسد.
خواستم بگویم، هنوز خیابان ها از عابر نیمه شب های استغنا، از صدای محزون آکاردیون پیر این همه سال، این همه چشم های بی عابر معصوم، از تمام این درخت های تیره بی سرنوشت، خاطره های زیادی می سازند.
چشم هایت، چه بی ریا به میهمانی ارغوانی ها و پاییز ها و سولیست محزون داغ دیده می رود. بی آنکه گوشه دلی بلرزد، ...
تازگی ها می خواهم سه تارم را برای موسیقی یونانی دوباره نو کنم. شاید باز عاشقش شدم. شاید بفهمی لا به لای این نت ها همه چیز گمشده است. شاید برای لالایی محزون شبانه شعری بگویم ... شعری به اندازه همین نیمه شب های بی انتها.
بعد از ی غیبت تلخ ...بالاخره ایترنال من نوشت...
بی صبرانه منتظر شنیدن اون آهنگ های قشنگم وقتی دستای
تو به سیم های سه تار رو معنی می ده.
و بی صبرانه منتظر اون شعرم...بی صبر .
لا لا لا لالالا لا لا لا
لا لا لا لا لا لا لا لا
لا لا لا
مرسی از این همه لطفی که به من داری.
| از کی نویسندگی با خیلی چیزها گره خورد که ما جا ماندیم! ... |
منظورتو متوجه نشدم!
تو وبلاگ خودتون جواب میدم.
شاید بفهمی لا به لای هر چیزی که جایی برای جا گذاشتن دارد تو را جا گذاشته ام
.
.
بی اجازه با اعتصابم به روزم ...
چشم، حتما می خونم.
بوی انزجار از تکرار تو نوشتت به مشامم رسید یا اشتباه می کنم؟
نه، این پست یک نوشته خاص است و با نوشته های دیگر متفاوت.
حرف انزجار و این چیزها نیست.
من دیگه حرفی ندارم ... هدف من هم همین بود ...اخلاق گرایی... ببخش اگر توهینی کردم ... که به هیچ وجه به روشنای تفکر تو نبود ...به بازتاب تاریخی بود که به اسم اسلام و به هر رسمی که اسمش را نمیدانم هر انچه ازادی بود را دزدیدم... به وسعت تفکرت ادای احترام میکنم و ارزو میکنم تمام دین گرا های ما همچین تفکری داشته باشند
آرزوی محزونیست. این تبار از بیخ حسابش از روشن بینی و حتی وحدانیت جدا شد. و این مظلومیت کویر است. مظلومیت شریعتی است.
موفق باشید...
namak parvardeim
:)
زیبا بود و احساسی.
:) مرسی
یه چیزیو جا نذاشتی؟؟آکاردئون؟؟نمیدونم چرا تو رو با اون آکاردئون شناختم روی همان نیمکت چوبی در کنار همان شمع ها...
حس ِ شروع داشتم...شروع ِ دوباره...
اینجور پست ها متفاوت است
نیومدی و هنوز در دل جاودانه ای....
خواستیم بگوییم که شعرهامان ته کشید دیدیم کسی بر دار شد...خواستیم بگوییم خسته ایم دیدیم خانه ای اتش خورد...
خواستیم سفر کنیم به آن دورها دیدیم ارزشها دربه در شد...
زیبا بود. مرسی رفیق.
..........................
سنت پیغمبر را قبول کن.... به روزم.
حالا اینها همه اش درست. اما ته کشیدن شعرهامان به کسی بر دار شد و اینها کلا چه ارتباطی به هم دارند؟
بی تمام سال های تو ، این سال های بلند ِ من .. بی تو ..
-
تصدقت
مرسی کوریون
وقتی پناهی نیست موسیقی معجزه است رفیق
موافقم
عرض ارادت و تقدیم زولبیا + بامیه
مرسی
هم شعر دوست دارم و هم ساز
هم شعر میگویم و هم مینوازم
ببین این ها همه اش تقصیر من نیست
این گناه از سنگ بود از من چرا رنجیده اند؟؟؟
همیشه همه چیز مال پای لنگ است
منظورتو نمیفهمم رفیق
پست خاصی بود
ارتباط اینها (در کامنت قبلیم) اینه که:
خواستی بگویی ولی کامل نگفتی...شایدم من اینجوری حس کردم....
به وبم نمیای. چرا؟ نمیدونم.
اما ازادی. بیای و نیای عزیزی
نه میام باور کن.
این آهنگت رو دانلود کردم چند شب پیش تر .. دلم نمیاد چیز دیگه ای گوش کنم .. مرسی
منظورم از کوک سه تار و این حرف ها همین آهنگ بود. میخوام خودم بزنمش.
ته تهاش که همونیم..
چرا دروغ بگم؟ من یکم از وبلاگ شما میترسم! گشاده به تنم..
چی بگم ... اختیار دارید.
آپم رفیق
چشم
ممنون که میای.
گفتم رفیق بیای و نیای خیلی عزیزی.