انگار که همه چیز روی چشم های تو جور دیگری بتابد. انگار که بند بیاید نگاهم در هیاهوی این همه دیوار ناتمام ... تا همین رنگ های نزدیک. سمفونی جالبی است نیمه شب های دغدغه و بی خوابی. با این حال، ... با غصه هایت چه می کنی؟
- دلم خوش است به حال و هوای همین اقاقیای بلند. به همین ترانه های محلی دور دست. و گرنه که هیچ چیز روی زیبایی نداشت. نه همان آدمهای بی پرده دروغ.
یک جور احساس نیاز می کنم به باران نیمه شبی که نیست! به دست های من نگاه کن. هیچ چیز جز نقش سکوت بلند کش دار نیست. هیچ چیز ... خالیم از نگاه شقایق ها در باران. خالیم از سمفونی خیابان های دراز و بی انتها. از کافه های بی امتداد.
- تو باز دیوانه شده ای؟
من از نهایت درد های بی صدا، من از تمام این همه رنگ، این همه غزل، دیوانگی را نصیب شدم. تو هم هوای دلت که بگیرد، برای صدای بال مرغابی ها، بی تابی خواهی کرد.
- من از تمام خیال ها خالیم. من با چیزی که تو می گویی بیگانه ام. برایم از حقیقت بگو. از اینکه در انتهای این جاده مه زده آیا آدمی زندگی می کند!؟ ...
من؟ ... من از چیزی بگویم که هیچ گاه نفهمیدم؟ این سال ها، هیچ وقت حقیقت نداشت. من گم شده بودم در سکوت و انزوا و غروب ...
حال بی پرده بگویم عزیز،
چشم هایم به در به دری دیوارهای مرگ می خندند. و می روند در بی پرده بودن نجوای همین غزل های نیمه شب های مه و سکوت و باران ... .
ger8
مرسی
کلا خوش سلیقه اید...
موفق باشید...
کلا لطف دارید
میخوام با دقت بخونم.میام بعدا...
مرسی
تعارف نکنید ;)
ممنونم.
cheshm haye ghashang hame chio ghashang midooone
صد در صد
مثل همیشه سنگین!
راستشو بخوای این پستتو بیشتر از تمام پستای دیگه دوس داشتم. ولی فک نمی کنم از همه ی خیال ها خالی باشی.
من به خدا از همه خیال ها خالی نیستم.
نوشته ات منو به یاد غربتی میندازه که تو آشناترین لحظه ها حس میکنم.
بعد از خوندن بعضی از نوشته ها لذت میبرم و بعد از خوندن بعضی های دیگه به فکر فرو میرم.
و نوشته تو منو به این فکر فرو برده که ..
در انتهای این جاده مه زده آیا کسی زندگی میکند؟..
وقتی به من سر زدی نظرتو راجع به پنجره بگو.
این کامنت واقعا به من انرژی داد مرسی
حس خوب پشتش بود
مرسی.
سکوت میکنم و میخوانم با علاقه
رنگ های خالی درست مثل جای خالی بعضی چیزها که تو زندگیمون هی داره پررنگ تر میشه
متشکرم که میای هنوز
آدمهایی هیتند که اشتباه به دنیـا آورده شدهاند / آنها ما هستیم/.
شعر را باید هوا داد تا از صدا تنفسش پایه های زمین دلگرم شوند...
کمی یاد احمدرضا احمدی و در عین حال نادر ابراهیمی افتادم .
این بی پرده سخن گفتن ها دوست داشتنی اند. به اندازه همان اقاقیا و ترانه های محلی
برای صداقتت ...
tu sais le francais?
aucun! désolé