یعنی دقیقا می شود گفت که نمی دانم. نمی دانم همان اتفاق فراموشی کی از شاخه های سنگین اردیبهشت ها گذشت. اصلا کجای تاریخ حرف از این شب های دست نیافتنی بود. اصلا آرزو که کلا چیز مطاعی نبود! عادت کرده بودیم گاه به گاهی سیگاری بپیچیم که ما هم از فرنگستان چیز بارمان می شود و یک گروهی بزنند توی سر گروه دیگری که ما از شما بیشتر می فهمیم و این چیزها و دیگر، کسی کاری به کار این حرف ها نداشت که،
« نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم، سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفتهتر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را »
دیگر حرفی نیست در این پست.
سلام
وبلاگ قشنگی داری
یه سری هم به سایت ما بزن
http://skyahang.blogsky.com/
مرسی
سکوت...
همه حرفها که آخه گفتنی نیست...
:) ای جان!
عجب شعری... منو برد دوم دبیرستانم که اینو نوشته بودم پشت دفتر فیزکم ... یادمه بچه ها میگفتن از شریعتی...
:)
مرسی که یه خاطره رو برام زنده کردی.
خواهش می کنم
دیگر حرفی نیست در این پست
ای بابا
به قول مکث از زمانی که زبون فارسی عوض شد... یادمون هم رفت چه شد و چه میشود...و دقیقا ها مان به ندانم ها و چه کنم ها تبدیل شد....
مرسی جاودانه/ مرسی....
متشکرم.
نمی دانم پس از مرگم . . .
تو و شریعتی پیوندی عمیق دارید...
این نزدیکی ها ... ادم برفی با باد بادکی به دست به روز شد
چشم مرسی
شریعتی این یه شعرو خوب گفت...
منم نمیدونم!!
خیلی حرف ها را نمی شود زد ، خیلی حرف ها را نمی شود که نزد.. بدیش این است که آخرش فرقی هم نمی کند با هم ..
مرسی کوریون
نمی خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد...
----------------------------------------
سیگار پیچیدنی...همممم...
اون موقع اینطور بود
آخ که رفیق تو بچگی با این شعر زندگی می کردم و همش فکر سوتک بودن گلوم رو می کردم
چه خاطره ای زنده کردیم
دستمان را خواند این روزگار!
روزگاره دیگه
چه قدر این شعرو دوست دارم
مرسی
قشنگه .. بیشتر خوشگل
:)