چشم هام، به التهاب جاده ایست که تو از آن عبور خواهی کرد. بی هیچ عشیره خونخواه آدمی. به سکوتی که تو را در برش خواهد پیچید. به همان دستهای بی کرانه استغنا. که آرام باشی و هیچ رنگ دنیا آنقدری نباشد که سیاه و سفید را از یادت ببرد. چشم هام به سنگینی نگاه توست وقتی می بینی این آدمها، چه غریبانه تنهایی خود را از یاد برده اند.
می دانی همیشه به این فکر می کردم که من، با این همه احساس پست مدرنی که عالم و آدم را با خودم غریبه می سازد، می توانم تو را ببینم، بفهمم، اصلا چه می شود که آرامش را در موسیقی بی همتای یونان الهه ها درک کنم! یا باید حتما پشت میله های وای غریبی، ... وای بدبختی، ... وای رفتند غریبانه ... بفهمم!
کاش میشد، همه چیز در انتهای ذهن ها نبود. فرصتی بود حتی برای خداحافظی جاودانه با اشیا. آن روز هم رهایمان نخواهند کرد. می دانم!