چشم هام به نگاهش بود، مبهوت عصر گرفته پر از خیسی و برگ های نارنجی و ... برکه ای پر از مرغابی های سفید! « دلش نمی خواست اینجا باشد. » هیچ گاه دلش نخواسته بود و چشم هایش پر بود از نوازنده ویولن سل محزون گوشه اتاق خالی ذهنش ... حتی یادش نیست، اتاق چه رنگی بود. انگار که همه جا را مه گرفته باشد. برگ های نارنجی باشند و خیس باشد همه رنگ ها و راه ها و رودخانه ها. و همچنان محزون صدای ارکستر سمفمونی بی اختیاری ها و ترس ها. « بیارش! ... اینجا می میره. »
انگار که بهشت تلخ گمشدن ها باشد، انگار قطعه ای از بهترین فیلم تاریخ ... ژانر مصیبت! ژانر همه حرف های بی پیدای ترسناک. ژانر آدمک های نازیبای نقاشی دوره تازه آهن و آتش. « من این بهشت تنهایی را نمی خواهم ... »
چقدر دست هایم ناتوان بود، چقدر حتی دلم، نگاهم، ... چقدر ضعیف بودم. ضعیف بودم که نمی توانستم های های بزنم زیر گریه های بازیگران سیاه و سفید فیلم های چارلی چاپلین، پشت چهره های ساده لوح و فریبنده. من ترسیده بودم فقط!
که همه چیز، همه باور های بی کرانه، لای همین بهشت تنهایی و برگ ها و باران ها، ... از یاد درخت های تنهای صنوبر خالی شود. دلم بی مرزی می خواست. بی انتهایی. « خیالم هنوز راحت نیست، گیر کرده ام میان دنیای راست و دروغ رنگها. بگو که دروغ می گفتی! بگو مرغابی تو همینجاست. بگو همه چیز فقط یک خواب دردناک بود. بگو که ... هنوز نمرده است. »
چه قشنگ نوشتنی ... خودمونی تره
مرسی
و هنوز نمرده است
وقتی که دلت سر جایش هست
سلام
سلام ... مرسی
بگه یا نگه حقیقت چیز دیگست
نخیر
صدای آرشه ویلنسل آدم عاقل دیوونه می کنه.... چه برس به ما
چه برسه به ما؟
یه رمان بنویس تو. بعد بده بیرون.
:)
دلم نمی خواد اینجا باشم.
قشنگ بود
مرسی
اوضاع کسالت باری شده ، حتی همین که هر بار میام این جا ، دلم می خواد درباره این که دلتنگت شدم حرف بزنم ، درباره بی اختیاری ها و تراس ها ، دلم بی مرزی می خواد اترنال .. دلم خواب دردناک می خواست ..
تو لطف داری کوریون. حالا چقدر راست باشد، چقدر جدی باشد، خوشحالم که نوشته هام نه همان حرفهای تکراری کهنه که عده ای بیایند و چیزی هم شاید بنویسند و نه! انقدری بوده اند که کسی برایم دلتنگ شود. دلم بی مرزی می خواهد | حرف بزرگیست و چقدر محتاجم چقدر آرزومندم برایت این اتفاق را. متشکرم.
بی مرزی یه لحظه است. یعنی باید تو یه آن همه حصارها رو بشکنی. یهو باید بری/ حتی نباید به پشت سرت هم نگاه کنی.حتی یک لحظه.....
مگه میشه !؟
مرغابی من همینجاست کنج اتاقی که من و تو برای او ساخته ایم...مرغابی سفید من سمبل همه مهربانی ها و پاکی هست مگر می توانم چنین نعمتی را جایی بسپارم که خود مرغابیم آنجا احساس بی قراری و تنهایی کند؟
:) دوست داشتم
صورت من بر یک قسم است:
همین قسمی که حالا دارد براین کلمات شماتت میکند
صورت یک قسم بودهام را از روی دستم که بر دو قسم است برمیدارم و به فوارههای کوچک نقرهای خیره میشوم که بر شیشه میزند
دست راست محصول همین ابدیت است
دست را سترگ از چهره برمیدارم و به تاریکی انگشتان خیره میشوم که بر شیشه تک میزنند با ریتم محجور فوارات و اشارات نقرهای
دست چپ محصول همین ازلیت است
خودم بودم پس که اینگونه در انتظار وقت شمارش باران و نخل در جستجوی ردی صحیح از ابر بر آسمان بودم
آسمان من همه شرجی بود
زخم هایی عمیق با چاکهایی به تناسب تناژ درد که نرم بر بستر من میبارید
و من باز چشم انتظار آن ابر موعود بودم که سیاهیش چشم آفتاب را ببلعد
ابری که نمیبارد
ابری که نمیساید دستی به ترحم بر زمین
ابری بدون شرح و تفصیر های موجه جغرافیایی
ابری تصلیب بر آسمان
ابری برای نباریدن
معرکه ابریست
چتر آسایش است از شر نور و پشه هایی که مورب به سمت پوستت رها میشوند تا خون به دهان برند
من خود ابر نبار بودم
ابر بدقلق نبار
این را هر شب به ازلیت و ابدیت راست و چپم میگویم و آنها باز در انتظار نشانهای بارشند
چه انتظار فرسودی.
چه بارش درون من است.