گاهی وقت ها،
می شوم همان سکوت ناگزیر.
بی هیچ دلیلی، خاموشی می گیرند ر ِنگ هام.
انگار نه انگار که زاده همان شعور ملعون آدمی باشد پدرسگ!
می رقصد باد،
روی نتی که پرید ...
روی نخواستن های من!
پخش می شوند رَنگ های شاد، ...
روی کجی های این دنیای نامتقارن.
همه چیز خاموش می شود!
حتی سختیه نوشتت از تلخیش کم نکرد. مثل قهوه ای که خورده شد و حالا بی خوابی میکشی به امید معنا گرفتن کلمات و هرچی بیشتر فکر میکنی دورتر میشی
هر چی بیشتر فکر می کنی دورتر میشی ... !
صادقانه بود.
انگار نه انگار که زاده همان شعور ملعون آدمی باشد پدرسگ!
این ترکیب رو دوسش داشتم رفیق
راستی همه چیز این نوشته مثل یک رنگین کمان بر عکس یا یک رنگین کمان می ماند که انگار یک بچه ی تخص رنگ هایش را با هم قاطی کرده است و یا جا بجا کرده باشد پازل های رنگ هایش را
در هم و بر هم
به رسم رفاقت و مهر
مرسی ... دقیقا
برای بار اول سلام....
:)
و همه چیز خاموش میشود بالاخره و این خیلی بده!
سیاهی...!
سلام .. مرسی عزیز.
خیلی بده مثل خیلی چیزها، خیلی حرفهای بغض دار ...
،من خواب نیستم خاموش اگر نشستم
نمیدونم چرا اما اومد به متنت
:)
این روزها سیاه و سفید نوشته هایت نمود بیشتری دارد ... اما زیبایی متنت رنگ آبی وجودت است!
مرسی عزیزم
باد یم روز
خواستن هایت را
با نخواستنهایت
به یک باره می برد.
انگار نه انگار که زاده ی اراده ی تو باشند پدرسخته های پدرسگ!
دون ژوان!
و سکوتی تو را در بر میگرد آنقدر عمیق که صدای خون در رگهایت را میشنوی.....
عجب چیزی!
هنوز با تایتل هات شاهکار می کنی پسر ..
گاهی وقتی کامنت هاتو می خونم حس می کنم کسی تایتل هاتو نخونده!
- دست مریزاد ای دنیای بی غیرت و عدل -
همون کامنتی که بار اول تو پست آخرت دادم رو اینجا نوشته بودم و
درک کن چرا از خیلی چیزها گله دارم!
تصدقت ..
مرسی
در برابر بعضی واژه ها باید سکوت کرد
عالی
...
سری نمی زنی به ما!
جسم خاک از عشق بر افلاک شد