می دانی، راستش اینطور است که خیلی چیزها سر جای خودشان نبودند. چشم هام ماند به نوری که روی سبزی بی انتهای درخت ها می افتاد. یا غروب که صدای خنده های مدام می پیچید روی حقیقت بی چرای خیابان ها. اما، حالا، دیوارهای بلند، مغزهای مفلس، فرش های نفیس ... با اندک محبتی که یعنی بن بست!
نوشتههات برام جالبه. هم عجیبه هم فهمش مشکله. اما دوستشون دارم. یه جورایی شبیه اسمته. گنگ و غریب.
ممنونم از لطفت
ارکستر شبانه چوبها ( رضا قاسمی )
خوشم اومد از اسم بلاگت
نوشته هاتم عالیه
:)
تو واژگونی زمونه باید هر روز مرد
از همان اول هیچ چیز همین طورها نبود.همین اطراف ما شب و روز بود.سیاه وسفید
دقیقا متوجه نشدم ؛ در مذمّت به رویاها رسیدن بود یا در سرزنش صدای خنده ها؟ ;)
-
تصدقت ..
اولی
محبت های بنبست!
مثل عشق های دو لاین میمونه
مغزهای مفلس رو خوب اومدی!
عالی بود مثل همیشه
خیلی متشکرم