اینکه خیلی زودتر از بیدار شدن روز، چشم باز کنی ... ببینی، رفتگری در سکوت، برگ های انزوا را جارو می کند، ... و صدای منظم برخوردش با کف خیابان منجمد، اینکه چقدر شب ها دوست داشتنی هستند. اینکه بخار می کند شیشه اتاق، و تو از دور می بینی ... کسی رویش چیزی را نقاشی می کند. پشت سوسوی چراغ خوابی که هدیه ایست از روزهای دور، کودکی دارد یک درخت می کشد. با شاخه های خیلی ساده. اینکه این لحظه ها، ... همیشه خیلی زود می روند. و من، همیشه دلم باران می خواست ... همیشه ... ! و کسی از دور صدایت می کند ... « اینحا، همیشه بوی تو را می دهد. »
بردی منو تو حال و هوای بچگیم...
نوستالژیک نابودمان کردی...
گویی با خاک یکسان شدم!!
مرسی
چقدر روحت بوی دل تنگی میداد...
دلم شد اندازه یه نخود وقتی این پست رو خوندم...
:)
خیلی قشنگ بود
بارونی باشی
متشکرم ازت
سلام...برای لینک اجازه نیاز نیست ... صاحب اختیارین ... باعث افتخاره..../
مرسی
ببویدت...بگوید بوی وجودت مستم میکند...
متشکرم
تو مثل بارانی!
کسی به باران عادت نمی کند!
هر وقت بیاید دوست داشتنی ست!
اجازه دارم لینکت کنم؟؟؟؟
:) بله
حال و هوای امروزم با این پستت کامل شد!
:)
می خواهم روی بخار شیشه بوی باران را ترسیم کنم!
تا بودنت، فضای ذهنم را پر کند!!!
اینجا تهرن است...
چه تصاویر آشنایی...
رقص هماهنگ کلماتت کنار هم چقدر به دل میشینه....
و چقدر شب ها رو با همه جزئیاتش دوست دارم....صدای جاروی رفتگرش رو سر ساعت دو نیم...شیشه های بخار گرفتش رو...و اون لحظه یی رو که یهو سرتو بالا میگیری و میبینی چطور بدون اینکه بفهمی صبح شده و هوا گرگ و میشه....
چه تصاویر آشنایی...
و این که گاهی چقدر این شب ِزمستانی بدون برف یا باران ترسناک میشود..و این که شب چقدر یاد آور سالهای کودکی و خانه ی روزهای کودکی و شبهای روشن آن سالهاست...و این که شب چقدر نفست را میگیرد وقتی در کوچه های غریبش قدم میگذاری ..وقتی که دیگر با تمام توان هم نمیتوان راهی بر هجمه ی خاطرات بست ...و این که چقدر همه چیز بوی ٍآشنایی غریبی از تو می دهد با زمانی که نمیدانی کجا گم شد..کجای تاریخ زندگی ات جا ماند...
مرسی
فوق الغاده بود
همه شب رو دوس دارن