در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

و کلاویه ها بوی باران می دهند

اینکه خیلی زودتر از بیدار شدن روز، چشم باز کنی ... ببینی، رفتگری در سکوت، برگ های انزوا را جارو می کند، ... و صدای منظم برخوردش با کف خیابان منجمد، اینکه چقدر شب ها دوست داشتنی هستند. اینکه بخار می کند شیشه اتاق، و تو از دور می بینی ... کسی رویش چیزی را نقاشی می کند. پشت سوسوی چراغ خوابی که هدیه ایست از روزهای دور، کودکی دارد یک درخت می کشد. با شاخه های خیلی ساده. اینکه این لحظه ها، ... همیشه خیلی زود می روند. و من، همیشه دلم باران می خواست ... همیشه ... ! و کسی از دور صدایت می کند ... « اینحا، همیشه بوی تو را می دهد. »

نظرات 12 + ارسال نظر

بردی منو تو حال و هوای بچگیم...
نوستالژیک نابودمان کردی...
گویی با خاک یکسان شدم!!

مرسی

چقدر روحت بوی دل تنگی میداد...
دلم شد اندازه یه نخود وقتی این پست رو خوندم...

:)

خیلی‌ قشنگ بود



بارونی‌ باشی‌

متشکرم ازت

سلام...برای لینک اجازه نیاز نیست ... صاحب اختیارین ... باعث افتخاره..../

مرسی

پریسا 1389/10/14 ساعت 11:23 http://crayon.blogsky.com

ببویدت...بگوید بوی وجودت مستم میکند...

متشکرم

یاسمن 1389/10/14 ساعت 13:49 http://www.ya-30.blogfa.com

تو مثل بارانی!

کسی به باران عادت نمی کند!

هر وقت بیاید دوست داشتنی ست!




اجازه دارم لینکت کنم؟؟؟؟

:) بله

امیر علماء 1389/10/14 ساعت 16:11 http://www.vlife.ir

حال و هوای امروزم با این پستت کامل شد!

:)

pastel 1389/10/14 ساعت 16:35 http://hb-20.blogfa.com

می خواهم روی بخار شیشه بوی باران را ترسیم کنم!
تا بودنت، فضای ذهنم را پر کند!!!

اینجا تهرن است...

چه تصاویر آشنایی...
رقص هماهنگ کلماتت کنار هم چقدر به دل میشینه....
و چقدر شب ها رو با همه جزئیاتش دوست دارم....صدای جاروی رفتگرش رو سر ساعت دو نیم...شیشه های بخار گرفتش رو...و اون لحظه یی رو که یهو سرتو بالا میگیری و میبینی چطور بدون اینکه بفهمی صبح شده و هوا گرگ و میشه....
چه تصاویر آشنایی...

و این که گاهی چقدر این شب ِزمستانی بدون برف یا باران ترسناک میشود..و این که شب چقدر یاد آور سالهای کودکی و خانه ی روزهای کودکی و شبهای روشن آن سالهاست...و این که شب چقدر نفست را میگیرد وقتی در کوچه های غریبش قدم میگذاری ..وقتی که دیگر با تمام توان هم نمیتوان راهی بر هجمه ی خاطرات بست ...و این که چقدر همه چیز بوی ٍآشنایی غریبی از تو می دهد با زمانی که نمیدانی کجا گم شد..کجای تاریخ زندگی ات جا ماند...

مرسی

سحر 1389/10/18 ساعت 13:05 http://www.pinupgirl.blogsky.com

فوق الغاده بود
همه شب رو دوس دارن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد