وقتی که چشم باز می کنم، زندگی می شود کابوس همین ثانیه ای که در خواب می دیدم. هیچ چیز، حتی فضای تهی یک رویای فراموش شده، از صفحه های دنیا پاک نمی شوند. همیشه یک ابهام، میان زندگی پنهان می شود. که شاید ... در خیال کلاویه ها، یا در نگاه یک دلقک، سر باز کند از تمام ناگفتنی های متروک.
کافه نیمه شب!
یاد یه نوشته نیمه تمومم افتادم
عجب از شبای کافه قهوه های بی تو خوردن
لعنت خدا به این شانس ورقای بی تو بردن!
چه خاطره موزونی
سلام
در نگاه یک دلقک سر باز کند از تمام ناگفتنی های متروک...عالی بود.
ممنونم.
میشه بگی کجایی؟
در خواب یک پروانه
...پاک نمی شوند!درد ها و رنگها و کابوسها و رویاها
با قلم مو محو در هم میشوند!
خاک گرفته میشوند در ته ته های حافظه!
تو نخواستی به آنها توجه کنی تا ضمیمه ی حافظه ات شوند.
فقط حسشان کردی.اما با تو همراهند..به روحت منگنه شده اند..
مرسی
این روزها زندگی در خواب و بیداری برایم کابوس شده
جالبه این کابوس مثل ویروس به همه سرایت کرده
قابل تشخیص هم نیست
چون مدادم تغییر حالت میده
عجیبه
نا گفته های فراموش شده ات را من ... یک دلقک ...باز گو می کنم برایت ... تا به خنده بیاندازمت ...نه از سر مزاح که خنده ای که فاصله می اندازد بین ترس و تو.../
شرمنده ام ... تو نمی توانی!
همیشه یک ابهام میان زندگی پنهان می شود خیلی قشنگ بود...
شاید نه حتما دلقک همه چیز را برملا می کند.
شرمنده ام ....ولی کلید همه ی زندگی دسته دلقکاست....اونجا که سر پل صراط میای ازم سیگار بخری....
من بهت ثابت می کنم که می شه .... تو دلیلت رو بگو چرا نمی تونم...؟
/
هنر، نویسندگی و منطق، به این چیزها نیست. وبلاگ شما تاثیر بسزایی از عقاید یک دلقک دارد و تا به امروز خیلی احساس سنگینی دارم نسبت به این نوشته ها. شناختم به تو و نویسندگیت هنوز کامل نیست. فرصت می خواهم.
اونجا که سر پل صراط میای ازم سیگار بخری بیشتر از زیبا بودن، خرق عادت است و این است که به این نوشته شفافیت می دهد.
هه...
دیگر پلک ها از کار افتاده اند...
بهتر بگویم!!
دیگر نیازی به شان نیست!!