باد می پیچد، ... لای نوازش غریبانه یک ابهام، شیون می کشند، چوب های پوسیده، صدای بیگانه ها همه جا پیچیده است. باد می پیچد، لای شاخه های خشکیده و آخرین برگ پاییز تاب می خورد، رها می شود و می گرید در انزوای سرد آسفالت فرسوده یک غربت بی انتها. بی هیچ احساس، بی هیچ تلاقی مرگ و عاطفه در پیچ این مه گرفته، ... داد می زند، می سوزد، و نیاز یک عدم را لای خود می پیچد. باد بوی خون می دهد، دنیا بوی تریاک منفور، و آسمانی رنگ پریده از زمین بی روح. دهانش بوی نفس های بد بوی کسی از جنس قیر می دهد. صبوری می کند برای تنهایی غریبانه برگ ها ... برای گرمای دروغ و نفرت ... کولی ها، بی نفس ترانه های غمگین سر می دهند، و دیوانه ای زیر باران می رقصد، باد بوی خون می دهد.
با درود
بسیار زیبا نوشتی ..... من که خوشم اومد
مرسی
این ابتدای ویرانی ست
این رقص نیست سرگیجه است...سرگیجه ای در پس
تمام دروغ ها...سرگیجه ای از نوع سرگیجه ی برگ ها به هنگام زوال ...به هنگام رهایی...سرگیجه ای غریب به وسعت تمام تنهایی ها ...دیوانه ای زیر باران میرقصد...می چرخد...
واقعا فوق العاده بود...
جدا چیزی ندارم بگم...
سپاس...
haz merc.
وقتی خودت رو پرت کنی توی عدم دیگه همه چی حله...
سلام رفیق
این روزها بی کامنت زیاد خواندمت
کلا اینجور ادبیات رو نمیفهمم!
فقط سلام/
رقص دیوانگان در برف را بیشتر می پرستم . . . /.
درخت التماس باد می کند تا بازوهایش را تکانی دهد. برای گرفتن فرزند یرقانی اش که از او دور می شود و بر خاک بوسه می زند.
فقط
فقط می خوام برای چندمین بار بخونم...
چقدر نوشته هات نفوذ و عمق دارن!
همیشه حس عجیب و خاصی میگیرم و دوست دارم بعد خوندنشون یه چند تا طرح بزنم"!
شاید چون همه از طرح به وجود می آیند.