در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

در خواب سایه ها

روی شبهای زمستان، نورهای مات

نوری که برای عالم حصار بود

تو آرام بودی، مثل همیشه همه حرف های تو خالی، که به هیچ مقصدی روانه نیست. من لای کتاب ها گم شده بودم. نه تو آدم شدی نه من، ... فقط تو بیمار نبودی، هیچ وقت. و من همیشه درگیر ایسم های کوفتی آدمها بودم.

نظرات 4 + ارسال نظر

ایسم را مازوخیسم را...
باید ماند!!
باید کوباند!!
لای کتابها جای امنی ست...

آخ از دست این ایسم ها!

تما م ایسمها انگار شده حصار دور زندگی...
کم زندگی مزخرفه این ایسمها هم که رها نکننمون دیگه وا مصیبتا...

آرشه 1389/12/19 ساعت 13:47 http://fiddlestick.ir/

یادم باشه این "سمفونی های آزاد"ت رو بیش تر بخونم بعد از این ;)

مرسی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد