باد می وزد، ... یخ می کند صورت پیکره بی لباس، آن هم این وقت شب، برایت از حرف های بی مثال گفتم. فهمیدی؟ فهمیدی باران ترانه تیک تاک این ساعت های مخوف و بی قرار را تکرار می کند. و تاقوس ها دلنگ ... دلنگ ... لای دست هیزم شکن تبر این قرن متراکم که می خورد ضربه های مداوم ... بنگ ... بنگ ... سینه جوان بیست و دو ساله شکافت، خون پاشید ... سرخ شد، سرخ شد ... از دست های مادر دانه های انار می ریزد لای کاسه چینی سفید، ... سفید مثل احساس پرنده ها وقتی از آزادی می گویند. آهنگر ها زنگ زده اند، تمثال ها لای گیسوان بی مقصد وول می خورد، خورشید، چه بیرحمانه رفته خانه همسایه ببیند دختر مو قرمز هنوز هم لای این شب های بی حوصله کتاب های هدایت را می خواند یا نه، یا کسی بر بالای این بلندی های مترقی هوس خودکشی کرده است ... میان دستهایش تصویری از یک جوانی بی نتیجه، ... و سبزی خیره کننده برگ ها زیر گام های پیرمردی که کندی حرکت داشت، ... حلقه دار می تابد روی زمین آسایشگاه شماره بیست و شش ... مادربزرگ فریاد می زند، رویا ... رویا ... رویا میان باغ های معلق از دیده ها ناپدید شد، ... هیچ کس تا به حال سراغش را نگرفته بود. صدای آکاردیون می آید از اعماق شب ... صدای محزونی از کافه های ساده خیایان گاندی، ... بوی عود می پیچد و زنی اینگونه می خواند، « پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنیست » و مردنی هم بود، ... مرد! می گویند این روزها جایی برای حرف های دروغ ظهرهای داغ باقی نمانده است. باران می بارد، ... ری را نگاه کن، ... باران می بارد. چه خیس شده آدمک فلزی وسط پارک. سرما نخورد؟ ... تو همیشه قلب رئوفی داشتی دون مارتین. افسانه ها ... افسانه ها ... یاد شب های جنگ می افتم. صدای کشدار سرخ رنگ که شنیده میشد، فرار می کردیم ... بنگ ... بنگ، ... خرمشهر آزاد شد. همه چیز سرخ می شد، تاب می خورد لای قرن مرده بی انتها، ... که هیچ گاه برای هیچ صبحی شروع نشده بود. کودکی لای شیون ها به خود پیچیده بود و زار می زد ... سوت ممتد کشیده میشد روی صفحه های سیاه، ... باران می بارید ... باران می بارید ... و هدایت آرام گرفته بود. سگ ولگرد دنبال رد پای خودش می گشت. سوز سردی می وزید لای شب ها، این وقت سال، ... سگ ها کجا می خوابند؟ ... باران ... باران ... باران ... و سوت دستگاه کنار تخت مریض، ... نبض های آخرش را می شمرد ... حالا دیگر هیچ صدایی نیست، جز بارانی که گر گرفته بود روی آسفالت مرده بیرون ...
ببخشیذد اما این نوشته شامل قسمتی از خاطره تلخ مرگ عزیزیه که نمیشه فراموش کرد خاطر همین نتونستم کامل بخونم
هی پسر سلام
منو یلتر کردن اگه خواستی ببینیم اینجام
مرد! می گویند این روزها جایی برای حرف های دروغ ظهرهای داغ باقی نمانده است....
تحسین منو به خاطر این قطعه بپذیر :
"جایی برای حرف های دروغ ظهرهای داغ باقی نمانده است. باران می بارد، ... ری را نگاه کن، ... باران می بارد. چه خیس شده آدمک فلزی وسط پارک. سرما نخورد؟ .."
-
تصدقت ..
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
این یعنی چی اونوقت؟
ولی به نظرم ... بیخیال ریبا میشه
ریبا؟
چیزی برای گفتن مثل همیشه نمیذاری!کلمهها کم میارن برای نظر دادن به متن
چرا؟
آن گاه که خورشید به خانه ی همسایه رفت...سیا ه شد آسمان خانه ی ما...و پرنده افتاد از شاخه ی خشک شده ی درخت بید... و کتاب های صادق را بلند بلند میخواند دختر مو قرمز همسایه و من زنده به گور می شدم...من روی این آسفالت های خیس خواهم ماند ...خواهم مرد...پرنده مردنی است..
این نگاه تو بود
از اصلاح نوشتم مرسی...حق با تو بود..
اصلاح! قابلی نداشت
نوشته های اخیرت قد یه پلان تصویر میده.../
خوبه
چون خیلی حرفای گفت نشده رو میگی حرفایی که همیشه جز گروه ممنوعه بودن!
گروه ممنوعه!؟
نویسندگی یک هنر بی نهایته،
قلم در اختیار اراده عده ای خاص نیست. و هیچ وقت محدود نمیشه.
چرا حرفای ممنوعه همیشه هست.کلمههایی که گفتنشون حرفای سنگینی دارن!حرفهایی که هرکسی حاضر نیست به خودش بزنه...حرفایی که همون نویسندگی که میگی ناشراش واهمه دارن ازش به دوروبرت نگاه کن...همه میترسن
چی بگم ...