یاد روزهای خیلی قدیمی افتادم که حتی من هنوز به دنیا نیامده بودم. یاد فیلم هایی که حرکتشان سریع تر از واقعیت آدم ها بود، و خط خطی هایی که روی تصویر می افتاد. چقدر زیبا بودند آدمهای آن وقت ها، نه آنهایی که واقعا وجود داشتند، که شاید کسانی که هیچ گاه حتی نبوده اند، اما چیزی عمیق، از ردپای کش دارشان افتاده روی سایه تمام روزها.
+ نمی دانم چقدر بخواهد بگذرد تا مفهوم کلیشه ای واژه ها از ذهن آدمها پاک شود.
درود . نوشته ها و فضای وب لاگت رو دوست دارم ....
با افتخار لینک شدی ...
راستی من کاملاً بی سانسور می نویسم ...
اگه اذیت می شه نیا ...
ممنونم
درسته، حرفتونو قبول دارم ولی بعضی وقتا بی هیچ دغدغه ای، بی هیچ قانونی،فقط دوس داری قلمو بذاری رو بومو یه خط بکشی، فقط بخوای حستو خالی کنی، مثل نوشته هایی که حتی شاید ارزش خوندن نداشته باشن، مثل خیلی چیزا، ولی ...
بازم ممنونم"
چی بگم ... احساس می کنم نسبت مثالی رو که می زنی رو قبول ندارم. فرق داره خط کشیدن روی بوم، با یک نوشته. و اینکه ارزش خوندن نداشته باشه. احساس می کنم تا به حال بهش فکر نکردم!
+به اندازه کافی...
راستی آهنگ وبلاگتون یه چند ماهیه زنگ گوشیمه...همین جوری دلم خواست بیجهت این رو بگم...اومدم تو وبت فک کردم گوشیم داره زنگ میخوره... :))
تا جایی که میای وبلاگم فکر نکنی که گوشیت داره زنگ می زنه اشکالی نداره، که اونم منتفیه!
نوشتن مگه هنر نیست؟!!!
چرا یک هنر بینهایت،
اما این مقایسه درست نیست.
یک خط روی بوم چندان هم چیز ساده و تکراری نیست.
ما هم که نگفتیم ساده و تکراری! :)
بایدی در هنر وجود ندارد زیرا هنر آزاد است
آفرین اترنال آفرین ..