جای تو خیلی خالی بود! حرف هایی شنیدم که تا همین پیش پای نگارشت، داشت ذهنم را می بلعید. مدام مرور می کردم که چگونه حالش را بگیرم و مثل یکی از همان نوشته های پیچ و تاب دار بگذارمش کنار دیوارهای مغز مسدودش!
اما، حالا که تو هستی یادم می آید چطور برایش از تبریک نوروز نوشتم و با خنده مضحک گفت: « هه هه ... بابا این دیگه تبریک عیده، این حرفارو ولش کن ... » آخرش هم خنده ای بی مزه که « هه هه ... باریک الله » کدامت را باور کنم استاد؟ آن خنده بی معنی را وقتی می گویم سال سیاه، یا این باریک الله آخرت که یعنی خوب می نویسی، اما از نظر من درون کله پوکت چیزی جز تاریکی و پشگل نیست!
ببین استاد! تو با سعدی حال کن ... دنیای ما جای ابیات موقوف المعانی نیست.
به دل نگیر
ممنون
گفتگوی من و سایه ؟ لایک / جالب بود....
من سایه م رو دوست دارم چون دل داره / چشم داره و عاشق ....
مرسی
بعد از مدت ها دوری از وبلاگ، دوباره برگشتم، با یه وبلاگ دیگه، دور شدن از این محیط برام سخته، و دور شدن از نوشتن غیر ممکن...
زندگیه دیگه
زیبا بود
پشگلو خوب اومدی
مرسی
هه هی
کلن نفهمیدیم
فاعلتان مجهوله پسرجانکم
بحث اینجاست که کی کار را کرد؟
این تضاد ها پایان ندارد...
استاد ناس ست و بس...!!
زیبا...قلم توست ! :*
ممنونم
به قول خودت زندگی دیگه
یه روز تاییدت می کنن روز دیگه انکار
:)
هیچ میدانستی که هیچ نمیدانند!
نه اتفاقا هیچ نمی دانستم
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
غزلها دارند برای از تو سرودن
و عشقها دارند برای از تو فریاد زدن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
کاش می دانستی . . .
تو که حرف سایه ها رو خوب می فهمیدی
کر شدم انگار
دلم گرفت
...
میگذره ... و این احمق ها هر روز احمق تر می شوند ..
بله ...
آنکه که شبانگاهان به در می کوبد به کُشتن چراغ آمده است
"شاملو"
آنکه شبانگاهان بر در می کوبد به کُشتن چراغ آمده است.
شاملو
خوب اینم کاره دیگه
دنیاها جداست...
آره خیلی
و این شاید برای آخرین بار
کی؟
هر که به سوی کیش خود،سوا سوا.
حالا نمیشه رو هم؟
اونم میشه.شما بخوای...
تو همان کله پوک را با محتویاتش باور کن!!
غیر آن چیزی نیست...
گر بود می فهماند!!